|
روزی از کناره رودی پر خروش می گذشتم خروشی سهمگین داشت پر خروش و پر غرور.... به او گفتم : چنین شتابان به کدامین سوی روانی؟ گفت : به آن سو، به آن سوی کوی دوستی... گفتم: مگر از آنسوی کوه با خبری که چنین شتابان می روی؟ گفت :آری ...نگاهی منتظرعبور من است، تا از گذر من او سیراب شود. ...چند روزی، چند ماهی،چند سالی بگذشت، روزی باز از آن سو روانه بودم: اما رود پر خروش خسته و در مانده بود... بنشستم به کنار رود گفتم: رود دگر از خروش و غرورت خبری نیست چه شده این چنین سکوت بر تو حاکم است ؟ رود آهــــــــی کشید و گفت : نه دگر من آن رودم ،نه دگر آن دستها منتظر من است... گفتم چه شد که این چنین بر تو آمد؟ گفت روزی آن سوی کوی دوستی ، دوستی داشتم... گذشت و او روزی از روزهای تابستان به هوای من آمد. آمد، ای کاش نمی آمد... نمی دانست من با وجود غرورم حاضر نیستم خروشم را کم کنم و او غرق من شد.... حال برایم نه خروشی مانده، نه دستهای منتظری . . . + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 0:7 توسط نیره |
پیش از آنکه فکر کنی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر می شود + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 1:56 توسط نیره |
...من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرانده ای؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 7:46 توسط نیره |
روشنش که می کنی یعنی آماده اش می کنی برای مردن. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 0:4 توسط نیره |
و من سنگ شدم! بی روح، لخت ، بی حرکت! دستهایم؛ دیگر توان جستجو نداشتند پاهایم...انگار جایی جا مانده بودند دلم به حال خودم سوخت! خواستم دست تنهایی خود را خود بگیرم که ناگاه شنیدم... می شنیدم که صدایم می کنند، آری آن دورها آوایی بود که مرا می خواند... همه را می شنیدم اما اینجا سنگی نشسته بود! نمی خواستم جواب دهم.می ترسیدم! می گفتند هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است... نمی دانستم، و همین ندانستن من را پرت می کرد به طرف همان انحنای ناشی از زمان و مکان نمی دانستم فریاد زدن و پافشاری من ناشی از جسارت و اراده ام بود و یا از سادگی و بی تجربگی؟ من پری کوچک غمگینی بودم که در اقیانوس مسکن داشت، دلم را در یک نی لبک چوبین می نواختم آرام آرام...پری کوچک و غمگینی که شب از یک بوسه می مرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا می آمد یک روز که به دنیا آمدم دیدم من از آغاز اینجا بوده ام! دیدم وجود مرا پایانی نخواهد بود دیدم دستی به سویم دراز شده...دست خدا بود خدا در قالب یک انسان،یک هم نوع، یک همدل، در مقابلم ایستاده بود و لبخند می زد... به من گفت: تو اینجایی؛ زنده! نمی توانند تو را از زندگی تبعید کنند... گفتم: اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق توگوش خواهم سپرد... اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفسهای عاشقان... و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد ؛ زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است... سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره چکید و نامش دل شد *** چشمانم را که سالها بسته بود باز کردم... دیدم هنوز دلی نجیب،لجوج و دیر باور و عجیب در سینه ام ابراز وجود می کند... من کسی بودم که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود، گریه ی گیاه را نمی سرود، آه را نمی سرود، شعر شانه های بی پناه را، حرمت نگاه بی گناه را، و سکوت یک سلام را نمی سرود نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت... یک نفر که تا کنون ردپای خویش را لحن مبهم صدای خویش را، شاعر سروده های خویش را نمی شناخت گرچه بارها و بارها، نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود... کسی که از اسطوره های از تهی لبریز می ترسید... گفت: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنین نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند الهام نازنینی وجودم را فرا گرفت و گفت: بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی... گفتم: تو را من چشم در راهم شباهنگام... گفت: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم دل مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید دیگر هیچ نگفتم... آری تو هیچ می دانستی که از سکوت هم می شود الهام گرفت؟! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 20:8 توسط نیره |
دلم گرفته ، قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق ، تنها عشق سهراب + نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 0:14 توسط نیره |
رودها در جاری شدن پس بار خدایا بر من رحم کن *** در جاده هاي سرد شب چشمانم را فانوسي قرار مي دهم بر گذرگاه عبور تو اينک، در ابتداي سکوتي مبهم دل را به ميدان عشق تو سپرده ام. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 19:39 توسط نیره |
فرق پسر و دختر در درست کردن نیمرو: دخترها: ۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن پسرها: - توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 18:7 توسط نیره |
هدیه جان: خدات در نفس آخرین بیامرزاد. *** رو به روم شب و سیاهی بی کسی پشت سرم نمی تونم که بمونم باید از تو بگذرم دارم از نفس می افتم تو هجوم سایه ها کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها اون که می شکنه تو چشمای تو تصویر منه گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه *** کاشکی که صر ساله شی... تولدت مبارک. + نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 8:29 توسط نیره |
خدایا! چه دردی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشارست...... بهت گفته بودم: اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای، به خاطر بیاور... زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای، مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیـچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدي! خودم گفتم .یادته؟....اون روز.....توی اون هوای مرده .زمستون بود، نه؟.....یادته ؟بهت گفتم با من حرف بزن از خودت بگو /از دردت بگو/از همون زهری که توی عمق وجودت لونه کرده / از زخمات . گفتم می دونم که نمی تونم هیچ کاری واست بکنم .می دونم نوشداروی دردتو ندارم /ولی حد اقل می تونم به حرفات گوش بدم......گفتی نمی گم. گفتی مگه خودت به من میگی چته که من بگم؟ منم مثه تو.(اون وقت به من میگی لجباز) یادته گفتی: می رم یه بلا سر خودم میارم .گفتم: تو منو دوست نداری.گفتم :مگه خودت نگفتی من تو قلبتم پس چرا می خوای خونه منو خراب کنی؟......وقتی گفتم هیچ جوابی جز سکوتت نشنیدم ها..... چرا دوباره غصه داری؟چرا با من قهر کردی؟نکنه دوباره زخمی شدی؟ آره همینه ....تنها دلیلی که باعث می شه تو خودتو از من پنهون کنی همینه....می خوای من نفهمم غصه خوردی....شب تا صبح بیدار بودی گریه کردی......می خوای من زخمای تنتو نبینم...... حالا می خوای بازم بهت بگم؟بگم: همیشه خراشی است روی صورت احساس..... یه موقع به کلت نزنه بخوای همین جا بمونی.....خودت اون روز که خوردم زمین دستمو گرفتی گفتی اگه این جا بمونی میمیری ها؟ حالا تو هم حرکت کن....پایینو نگاه نکن ......تو زمین چیزایی هست که ارزش دیدنو ندارن......ببین آسمون چه خوشگله..... یه یا علی بگو و راه بیفت.....مامانی منتظرته + نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 7:56 توسط نیره |
گر زبانم را نمی فهمی نگاهم را ببین چهر درد آلود و چشم بی گناهم را ببین گر نمی دانی که روزم در غمت چون بگذرد یک شب اینجا باش و تا صبح اشک و آهم را ببین دوست نادان و عدو دانا، جهان ناسازگار زین همه در سایه ساقی پناهم را ببین ای پریوش گر خطایی دیده ای بر من مگیر دشمنی را دوست خواندم اشتباهم را ببین جز وفا هرگز نکردم گر خظا پنداشتی پیش رویت دیدگان عذر خواهم را ببین + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 9:15 توسط نیره |
می دانی اینجا کجاست؟ اینجا....... اوج آفرینش است. اينجا................. محل رويش گل سرخ است اينجا........................... محلي است براي فرياد زدن از زمانه و روزگاري كه ميگذرد ............................................ گل سرخ بارها شكسته و چيده و روييده است آنچه مانده عطر و بويي است از يك قلب سرخ و دلي سرشار از عشق .براي بودن بايد نفس كشيد بايد حرف زد، پس چون حرف ميزنم، هستم و رويش دارم.... + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385 23:10 توسط نیره |
باز از دیار ما به سفر رفت یار ما یادش بخیر یار فراموشکار ما
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385 23:30 توسط نیره |
و باز این پیر سالخورده« نوروز» آمد. و آن قدر همه چیز را تغییر داد که همه را وادار کرد از خانه بیرون بزنند و به بیکرانه طبیعت ببرند.و گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن ،زیبا از هنرمندی باد و باران ،آراسته از شکوفه و جوانه و سبزه و معطر از بوی باران ، پونه ، خاک ، شاخه های شسته و باران خورده و پاک به تماشای ملکوت بنشینند. بار یگر به انسان این کودک نو پای پر از هیاهو گوشزد کند که به طبیعت برگرد که تو زاده طبیعتی.و جشن بگیر نخستین روز آفرینش را . و خدایت را سپاس گو که تو را از هیچ به وجود آورد.نخستین روز آفرینش ، روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و روز سر شار از هیجان هر آغاز . .... بلند شو و گامی نو بردار .از اول خط آغاز شو.بخوان، بخوان نام امید را و با نیرویی تازه دست بر زانو زن و محکم و استوار برخیز و برو .برو تا به خودت برسی.... زمین مست، آسمان مست ، تو هم مست. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 18:16 توسط نیره |
چون خاطرت شود شاد،از تو خدا نگهدار من شعر رفته از یاد، از تو خدا نگهدار لب بسته است و خاموش، در سر هوای عشقت در دل همیشه فریاد،از تو خدا نگهدار در یک غروب دلگیر، در زیر سیل باران در کوچه ها زنم داد، از تو خدا نگهدار نقشی که گفته بودی، بر لوح دل نشاندم جرمش به پای فرهاد، از تو خدا نگهدار روحم که بسته توست، قلبم که قاب عشقست عمرم که رفته بر باد، از تو خدا نگهدار... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 11:14 توسط نیره |
می خوام یه خاطره رو زنده کنم.دقیقا دو سال پیش همین موقع.البته قصد من فقط زنده کردن یاد یه خاطره است نه چیز دیگه. ....لباسامو پوشیدم. راه افتادم .توی اتوبوس فقط به کلاسم فکر می کردم. به استادم.به اینکه چی کار کنم ؟از کدوم فن استفاده کنم؟ توی دلم به خدا می گفتم:خدایا این دفه کمکم کن.دیگه نمی خوام شکست بخورم. (آخه می دونی حریف من همیشه یه نفر بود.و من هیچ وقت نمی تونستم اونو بزنم.) رسیدم سر کلاس .وای خدای من ...اومده...خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی.خدایا نمی خوام امروز آبروم بره.کمکم کن... لباسامو عوض کردم .تو حال خودم نبودم.داشتم دور زمین می دوئیدم . صدای استادم می اومد .داشت می شمرد، و من فقط پاهامو نیگا می کردم. حریفم فقط مشت می زد توی صورت . قدش از من بلند تر بود واسه همین راحت می تونست بزنه تو دماغم .ولی من بیشتر از پاهام استفاده می کردم.به راحتی می تونستم با پام بزنم تو سرش.استادم می گفت .تو بدن نرم تری داری. ...دور کلاس نشستیم .دوباره ترسیدم .یه ترس عمیق . پیش خودم می گفتم کاش حریف من (ر) با یکی دیگه مسابقه بده که استاد دیگه اونو با من نندازه. استادم بهم اشاره کرد.پاشدم .احترام دادم.بعد گفت :(ر)پاشو ضربه گیراتو بپوش . داشتم دستکشامو دستم می کردم: عجب غلطی کردم .کاشکی نمی اومدم کلاس . کاش یکی الان بیاد دنبالم.کاش...صدای استادم اومد .بیا پس؟رفتم. احترام :جی آ ئو لین راند اول فقط دور هم می چرخیدیم انگار منتظر بودیم اون یکی شروع کنه.آخ...زد ... رفتم عقب ولی از زمین بیرون نرفتم.منم زدم .هر چی باشه قدرت پا از دست بالاتره.افتاد رو زمین . آخی خیالم راحت شد....ولی؟..ولی چرا استادم هیچی نمی گه .چرا بهم امتیاز نمی ده .همین طوری ایستاده به من خیره شده ......صدای یکی از بچه ها از کنار زمین اومد ....خون...دماغش داره خون می یاد...از زمین رفتم بیرون دماغمو بشورم:نا رفیق .آخه این جوری می زنن؟ استاد هزار بار تا حالا گفته که لت و پار کردن تو کار ما نیست .باید دنبال کسب امتیاز باشین ......اشک تو چشام جمع شد.آخه من چه قدر بگم من سبک تالو رو بیشتر دوست دارم(اجرای فرم) من از سَن شو متنفرم .دلم نمی خواد کسی رو بزنم. نمی خوام ادامه بدم.اما استادم بازم صدام کرد که برم برا ادامه مسابقه. رفتم. ولی بازم منو زد و این دفه از زمین رفتم بیرون.دیگه نا امید شده بودم.چه فایده؟ من هر چی هم بزنم استادم هیچی نمی گه .من که می دونم اون دلش می خواد (ر)برای مسابقه مقام بیاره نه من. از زمین رفتم بیرون استادم گفت : این جوری کار کنی به هیچ جا نمی رسی. من فقط به خودم بد و بیراه می گفتم . خدایا کرمتو ...خوبه گفتم کمکم کن.تو که زدی تو سرم. عصبانی بودم. خیلی. چرا همیشه اونی که زور میگه به چشم می یاد؟ چرا اونی که پو ل داره باید برنده باشه؟ من می دونستم که (ر) درست کار نمی کنه.می دونستم تو بازیش زیاد خطا داره.ولی چرا استادم هیچی بهش نمی گه .تنها چیزی که استادم می گفت این بود:مرسی..... آفرین(البته مخاطبش فقط (ر) بود.) تو راه برگشت تنم داغ بود و ته دلم سرد.در اوج نا امیدی ......یه جورایی از طرز حرف زدنم با خدا پشیمون شدم.:خدا ببخشید .غلط کردم.و در همون حال یه صدایی ته وجودم می گفت: خلق الانسان فی کبد.... و دو هفته بعد من سنگینی مدال مقام اولی استان اصفهان رو روی سینم حس کردم. در حالی که حریفم (ر) نتونسته بود خودشو برای مسابقات برسونه. از ته دلم داد کشیدم:خدایا کرمتو شکر. ...و اون تنها مسابقه ای بود که من دادم..... چند ماه بعد دست روزگار منو از ورزشم جدا کرد. + نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384 14:49 توسط نیره |
تقدیر را سرشته ام، با اولین نگاه تو از عاشقی گذشته ام، با اولین نگاه تو تفسیر می کنم تو را بین تمام یاس ها از زندگی گذشته ام، با اولین نگاه تو تعبیر می کنی مرا، با حرفهای ناب خود در سادگی فرشته ام، با اولین نگاه تو افسون چشمهای تو، دیوانه می کند مرا افسانه ها نوشته ام، با اولین نگاه تو پروانه در نگاه شمع، در استقامت اولست پروانه را بکشته ام، با اولین نگاه تو من لحظه ای برای تو، هرگز نمی دهم به کس بیگانه را بهشته ام، با اولین نگاه تو لغزید پای رفتنم، در کوچه های بی کسی گوشم به در، نشسته ام، با اولین نگاه تو ابجی تو را گم کرده ام، در پشت قاب پنجره تنها تو را سرگشته ام، با اولین نگاه تو + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384 12:13 توسط نیره |
یاد اون روزهای خوب بچگی که توی ناودونامون آب می دوید تا که خورشید با من و تو قهر می کرد تو چشای خستمون خواب می دوید واسه گنجیشکای باغ همسایه پاییزا دون می پاشیدیم من و تو روی تخت ایوون مادر بزرگ عکس قلیون می کشیدیم من و تو تا صدای پای بابا می اومد می دویدیم زیر بارون مثل باد با یه گردو می زدیم پر تو هوا با یه قاچ هندونه می شدیم چه شاد غروبا که قهر بودیم کنج حیاط می کشیدیم از ته دل یهو آه شبا رو پشت بومای کاهگلی می نوشتی نامه واسم روی ماه با اون دستای کوچیک کنار حوض کف صابونا چه خوب حباب می شد تا یکی دوقطره بارون می اومد سقف خونمون چه زود خراب می شد اون شبای چله زیر کرسیا چیک چیک تخمه شکستن یادته واسه این که مورچه ها سیر بخورن در دیگ هارو نبستن یادته حالا دیگه واسمون فرق نداره عمو نوروز توی بغچش چی داره واسه ما و بچه های همسایه شب عیدا چی چی زیر سر داره حالا دیگه تا میریم توی حیاط مامانا می گن یواش ،صدا نره بشینین آروم یه جا حرف نزنین موج خندتون یهو هوا نره بابا گفته که داداش مردی شده دیگه زشته دنبالش قطار بشیم دیگه حتی نمی شه یکی یکی رو شیار شونه هاش سوار بشیم گفته من دیگه دارم بزرگ می شم نباید جلوش پامو دراز کنم با صدای گاری لبو فروش بدوم پنجره ها رو باز کنم حالا ممد پسر همسایمون که شب عیدا می کردن کچلش روشنک دختر بغال محل که عروسک می گرفت تو بغلش یاسمن اون که می خواس مامان بشه اون که نون خشکیده ها رو نم می زد خاله بازی که شروع می شد یهو علی جر زن بازیو بهم می زد حالا دیگه همشون بزرگ شدن هر کدوم سری کشیدن تو سرا همشون قد کشیدن آدم شدن دیگه پیداشون نمی شه این ورا حالا اون بچه محلای قدیم نمیان به شیشمون سنگ بزنن وقتی که دعوا می شه لج بکنن به گیسای بافتمون چنگ بزنن حالا دیگه خوب می فهمن که چرا موش موشک آسه میره آسه میاد می دونن هر کی می خواد نون بخوره صبح میره آخر شب خسته می یاد دیگه حتی نمی شه باورشون که باید چشماشونو وا بکنن تا تکونشون میدی اخم می کنن که می خوان دوباره لالا بکنن حرفشون اینه که تا تو خواب باشی آدمای کوچه رو سیر می بینی نه که آسمون باهات قهر میکنه نه کسی رو دیگه گریون میبینی من دیگه دوس ندارم بزرگ بشم نمی خوام از کوچمون فرار کنم نمی خوام پشت سر بچگی هام یه عالم حرفای بد قطار کنم که بگم اون روزا که بچه بودیم هیچی از زندگی حالیمون نبود جز حصیر کهنه توی پنجدری دیگه چیزی جای قالیمون نبود با صدای تیک و تاک ساعتا نمی خوام با کوچمون خو بگیرم نمی خوام سایه بشم کنج دیوار که زیر خاطره ها بو بگیرم
این شعر مال من نیست . مال مریم حیدر زاده هم نیست.خوب نمی دونم شاعرش کیه + نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 17:52 توسط نیره |
خودمم نمی دونم چرا این عکسو واسه یه همچین شبی انتخاب کردم .....!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 21:30 توسط نیره |
امشب دلم به هوای شیدایی ستارگان، سجاده بی نهایتش را بر آستان عشقت پهن کرد. زیر باران احساسم برای استجابت دعا، یاد تو را به حضور درگاه او می برم و تو را از او می خواهم، گرچه سزاوار پاکی تو نیستم اما اگر او مرا خاک پایت بداند، مرا بنده آستان تو خواهد کرد.حال عجیبی، مرا به سوی تو می کشاند، تویی که با تمام وجودم دوستت دارم، و با اعتقاد به اینکه باران، آلودگی را پاک می کند، وجود خسته ام را زیر باران دعا می برم تا او وجود پاکی را بر من ببخشاید، یعنی تو را، تا در کنار پاکی تو رستگار شوم تا ابدیت و خوشبختی را با تمام وجودم لمس کنم. پیدا کردن یک شاخه احساس،آنهم تازه و باطراوت در عصرما که عشق واقعی کیمیایی ناب است، کار دشواری ست . اما من و تو هزاران شاخه احساس داریم که همیشه بوی طراوت و تازگی می دهد و برای همیشه بین ما باقی خواهد ماند.در این روزها من پاکی و ژرفای احساست را در می یابم و به عشقم افتخار می کنم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 21:25 توسط نیره |
چند روزه دله ديوونه ميگيره همش بهونه اتيشم ميزنه هرشب جاي خاليت توي خونه اين دله من هواتو داره ديگه طاقت نمي ياره....... اين دله هميشه گريون مثل ابراي بهاره كي تو رو دوست داره قد يه دنيا كي مي خواد با تو باشه حتي تو رويا دنباله جاي پاهاته روي شن هاي قشنگ و خيس دريا.... نگو كه رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره ميشكنه...... نگو كه بايد جدا شي نگو قسمت من و تو رفتنه............. یک دوست + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 15:16 توسط نیره |
شب است و ستارگان با نجوای دل انگیز سلطان آسمان آرمیده اند. شب است و نوازش نسیم، شکوفه های باغچه ی احساسم را خوابانیده است. شب است و من حتی با لالایی ماه هم نمی خوابم و دیگر قصه های شبانه مادر بزرگ هم دیدگان خسته ام را به آرمیدن تشویق نمی کند. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 12:14 توسط نیره |
کنم هر شب دعايي کز دلم بيرون رود مهرت ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد... + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 18:14 توسط نیره |
گفتی که:”من آبروی عشقام٬ با من تو بمان! که بهترينام“ هستم من و تو... اگر که هستی٬ بگذار نشـــانهای ببينم من دختـــــــــــر آفتاب و نورم٬ آلالهی دشتهای دورم چشمم نسب از ستاره دارد٬ هرچند که ريشه در زمينام در دايــــــــــــرهی شب خيالت٬ فانوس به دست میخرامم سرگشته و بیدل و پريشان ــ چشمان تو خواست اينچنينم ــ پيراهنی از حرير شعـــــــله٬ پوشيدهام از تب نگاهت رقصيده ميان آب و آتش٬ جانِ به تف و عطشعجينم گنجشکِ قفس چشيده؟شايد٬ آهــــوی نفس بريده؟شايد ديگر به چه ساز تو برقصم؟! حيران شدهام٬ نه آن٬ نه اينام *** گفتی که: غريبهام مگر من؟گفتم:« نه...تو آشناترينی!» ــ پس پرده مگير٬ رو مپوشان!...من خواستهام تو را ببينم من آمدم ، نشستم آنجا٬ گفتم که:« ببين و باورم کن! من آن شبحام که پشت شيشه...» يادت که نرفته نازنينم؟! میگفتم و از ستاره میسوخت٬چشمان من و حرير دستت دل توبه شکستـــــه بود٬ آری! ــ آن صوفی خانقهنشينم ــ اين سيب به شاخه بود و يک شب٬ دست تو کشيده شد به سويش فالی بزن! استخارهای کن! من منتظر توأم... بچينــــــــــم! + نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 12:52 توسط نیره |
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشــــــک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تـــــــــــو باور کردم + نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384 21:43 توسط نیره |
هنگامی که انگشتت را به نشانه انتقاد به سوی دیگری می گیری ، نگاه کن ببین سه انگشت دیگر به کدام جهت نشانه رفته. اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای، به خاطر بیاور... زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای، مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیـچ دلیلی برای تمام شدن نمی دی + نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384 23:53 توسط نیره |
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 21:59 توسط نیره |
سالها می گذرند من همین را دانم + نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 17:35 توسط نیره |
هميشه وقتی به تو می گفتم :" دوستت دارم" نگاهت آنچنان قصر شيشه ای قلبم را فرو می ريخت که ديگر يارای نفس کشيدنم نبود! صدايت چنان رعشه ای بر وجودم می انداخت که صدای قلبم را گنجشک پشت ديوار لمس ميکرد........ و امروز من همانم........ هنوزهم قلبم برای نفس های گرم تو می تپد! ولی ديوار قلبت را تارهای فراموشی در هم تنيده است....... ديگر صدايت آن شور و عشق را ندارد....... نگاهت را از من دريغ می کنی....... بر تو چه شده است عزيز شبهای تنهايی من؟! یک دوست + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 10:11 توسط نیره |
انسان آنقدرها كه به نظر مي آيد ، كوچك و حقير نيست . او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد ؛ او همة هستي را در خويش پيچيده است . آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست، اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است . علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهرِ شبنم . آنهايي كه به ژرفاي هستيِ آدمي فرو رفته اند، با شگفتي دريافته اند كه هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند، او را بي كرانه تر مي يابند . هنگامي كه به هستيِ مركزيِ وجود آدمي مي رسي ، در مي يابي كه او با هستي يگانه است . او همة جهان است . اين است تجربة ذات الوهي در انسان . به درون خويش سفر كن . به ژرفاي خود برو . خدا در توست . كشفش كن . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 15:26 توسط نیره |
گفتم كه چيست فرق ميان شراب و آب گفتا كه آب خنده ي عشق است در سرشك + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 12:30 توسط نیره |
خدا گفت:زمين سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من. خدا شعلهای به او داد. ليلی شعله را توی سينهاش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. حدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا میكرد. ليلی گـُر میگرفت. خدا حظ میكرد.ليلی میترسيد. میترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت كرد.مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود. *** ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است.زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد میسوزد. امانتیت را پس میگيری؟ خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس میگيرم...خدا گفت: پايان قصهت اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگیاست و من تشنگیام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد.ليلی تشنهتر شد. خدا خنديد. *** خدا مشتی خاك را برگرفت٬ میخواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانیاست كه ليلی عشق میورزد.ليلی بايد عاشق باشد.زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق میشود.ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان میآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق .و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من میآورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور میكند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند. *** خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد... *** ...شيطان آدم را در زنجير میخواست. ليلی مجنون را بیزنجير میخواست. ليلی میدانست خدا چه میخواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمیخواست زنجير باشد.ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است. *** ... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانهای كه به شمع ِ نزديك میسوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.شمع خدا پروانه میخواست. ليلی٬ پروانهاش شد. بال پروانههای كوچك زود میسوزد٬ زيرا شمعها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمیسوزد. ليلی پروانهی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمیسوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا میرقصد. *** ... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربیست. بیسوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت میبری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينهاش گذاشت٬ صدای تاختن میآمد. اسب سركش اما در سينهی ليلی نبود. *** ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی ررا مینگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا به مجنون میگفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانيهها را میشمرد. صبوری ليلی را. عشق درخت بود. ريشه میخواست. صبوری ليلی ريشهاش شد. خدادرخت ريشهدار را آب داد... *** ليلی گفت: بس است.ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش میچرخيد. مجنون ليلی را نمیديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را میديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصهی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت:اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن.خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را میديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را میبيند.خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا میكنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد... *** قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمیداشت٬ اما شمشير را نمیديد.شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها میباخت. زيرا كه قصه٬ قصهی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصهی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصهاش را تنها مینوشت... *** ... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصهات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصهات را عوض كن. ليلی اما میترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق میورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده میخواهد... ليلی زندگیست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصهات را دوباره بنويس. شفاف سازی:این مطلب از خودم نیست. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 12:29 توسط نیره |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 18:15 توسط نیره |
من صبورم اما . . . + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 18:1 توسط نیره |
وقتی میان چشمهایت رغبتی نیست دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست بگذار تا عاشق ترین مردم بدانند بین منو دستان گرمت نسبتی نیست تا انتهای ماجراهم پی نبردیم از مشرق چشم تو ما را قسمتی نیست چندیست میگیرد دلم باور کن ای دوست در حجم دستان تودیگر وسعتی نیست معذورم از عشقت، ببخشایم پریزاد دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384 10:46 توسط نیره |
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها می شوی، همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم، دلی برای نگاهت می تپد… پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟ و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت "گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش. پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور باشی؟ چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی؟ چرا هیچ گاه جرات باز کردن آن دریچه ی خاک گرفته را به خود نمیدهی؟ باور کن آنجا،آن سوتر از دیوارهای کاه گلی غرور، درست پشت حصارهای کاغذی سکوت؛ دنیای روشنی است، پر از اقاقی ها که به دنبال یاس ها می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست، و رودهایش برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آن جا عاشقی چشم انتظار توست... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384 10:9 توسط نیره |
تو بينهايت شب وقتي نگات ميخنديد چشماي خيره ي من اندوهتو نميديد چرا غريبه بودم با غربت نگاهت تصويرمو نديدم تو چشمه بيگناهت كاشكي براي قلبت يه اسمون ميساختم روحه بزرگه تو رو چرا نميشناختم اينه گريه ميكرد وقتي تو رو شكستم ستاره پشته در بود وقتي درا رو بستم تو بودي و سكوت و غروب سرد پائيز باغچه رو زيرو رو كرد برگاي زرد پائيز حالا منه غريبه دنباله تو ميگردم با قلبه اسموني كمك كن تا برگردم ......................... یک دوست + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 10:57 توسط نیره |
می خوام از کسی که دوتا نوشته قبلی رو پست کرده تشکر کنم و بهش بگم از ته قلبم دلم می خواد
برای مخاطبم(اختصاصی) بعد از تو از كدام دريچه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 18:20 توسط نیره |
اي كاش مثل شعرهايم ساده باشم كنج اتاق خلوتي افتاده باشم من غنچه اي پر بسته درباغي بزرگم بايد براي وا شدن اماده باشم ممنونم از سیمای عزیز که اجازه داد این شعر رو تو وب لاگش بزارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 12:53 توسط نیره |
اين روزا عــادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاهت عاشقت باز توي خونه خاليه اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه جنس دلاي آدما اين روزاسخت وسنگيه فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه اين روزا جرم عاشقا شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه _________________ ممنونم از سیمای عزیز که اجازه داد این شعر رو تو وب لاگش بزارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 12:48 توسط نیره |
با من بنشين، و از آنچه بر تو گذشته بگو، + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 19:45 توسط نیره |
داستان دربارة يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود . او پس از سالها آماده سازي ماجرا جويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود . شب بلندي هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد، همه چيز سياه بود، اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همان طور كه از كوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قلة كوه ، پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس شديد مكيده شدن به وسيلة قوة جاذبه او را در خود مي گرفت . همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد . اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظة سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد : « خدايا كمكم كن! » ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : « از من چه مي خواهي ؟ » _ اي خدا نجاتم بده _ واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم ؟ _ البته كه باور دارم . _ اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ... يك لحظه سكوت ... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد . گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ... و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت . و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟ در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد، هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده، يا تنها گذاشته است ؛ هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست ، به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است . + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 12:13 توسط نیره |
منتـظر آن اتفاق خوب باش به محض اینکه آن اتفاق بیافتد تـنهایی به روشنایی درون تـنهایی به آرامش خیال تـنهایی به تجربه ای شیرین بدل خواهد شد آن روز نزدیک است مسرور باش بخوان و با زندگی برقص راهی که تو خود را در آن پـیدا کنی معجزه عشق است زیرا که تشنه به چشمه خواهد رسید دل مشتاق عاشـق خواهد شد و درهای بسته یکی یکی باز خواهند شد بـیدار خواهی شد درست مانند گلی کوچک که زیـبایی خود را با شکوه و طنـازی به تو دلبرانه پیشکش می کند خواهی شکفت در یک لحظه شگفت انگیز در حمایت عشق الهی شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد و آرامشی ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد زیرا عشق نمی تواند در جایی غیر قلب تو بشکفد... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 11:44 توسط نیره |
می خوام از حالم با خبر بشی .... مخاطب من
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384 13:23 توسط نیره |
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384 9:21 توسط نیره |
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 17:55 توسط نیره |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 19:43 توسط نیره |
در جواب یکی از دوستان که خیلی مودبانه(!!!!) از من پرسید تو کی هستی؟ هر خصلت زن خدا زيك چيز گرفت آنگاه گِل ِخلقت او را بِسرشت شكر آوري لبانش ازجام مُلي شادابي اش ازخرّمي دشت و دَمَن از روبَه ِ مكّار بسي دوز و كلك بوي گل ياس و رازقي عطربدن صافي دل از خلوص ياقوت سِرِشك مهرازصفت فرشته،مكر از شيطان در نيش زبان زخار و رخسار زحور هم باعث شادي و صفا هم مِحَن است مادر بُوَد و به اين سبب كوه وفاست يك وقت دگر سخت ترازسنگ وتبر گه غرق هوس همچو زلیخا باشد از سردي آب و گرمي شعلۀ شمع هم مظهرعشق و كينه ومهروجفاست + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 21:39 توسط نیره |
قلب پسرها تنها پارکینگیه که هیچ وقت تابلو ظرفیت تکمیل روش نوشته نمی شه اما قلب دخترها مثل فرودگاهیه که مدت موندن یه هواپیما در اون بستگی به فرود هواپیمای بعدی داره نکته مهم : دخترا از پسرا وسیع ترن. + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 23:54 توسط نیره |
قبل از اینکه بخونیش من خودم اعتراف می کنم که این متنو دزدیدم. خلقت زن از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ » خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ » او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد. بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ » خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. » خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد. « اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » . خداوند فرمود : نمی شود !! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيردفرشته نزديک شد و به زن دست زد. « اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » . « بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . » فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ » خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . » آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد. « ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. » خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. » فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ » خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. » فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند. + نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 13:23 توسط نیره |
|