|
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 21:31 توسط نیره |
قلب من پذیرای همه صورتهاست قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی و صومعه ای است برای راهبان ترسا و معبدی است برای بت پرستان و کعبه ای است برای حاجیان قلب من الواح مقدس تورات است و کتاب آسمانی قرآن دین من عشق است و ناقه عشق، مرا به هر کجا خواهد، سوق می دهد و این است ایمان و مذهب من. حسین الهی قمشه ای + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 7:2 توسط نیره |
......چه حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه ارادهی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛
با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!! + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 8:21 توسط نیره |
نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم. + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 18:56 توسط نیره |
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 22:30 توسط نیره |
در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاق بی وزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گم شده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد و در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت. من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیدم. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ در اتاق بی وزن انعکاسی سر گردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود. پس من کجا بودم؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم: آیا من سایه گمشده ی خطایی بودم؟ در اتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود. سهراب + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 10:41 توسط نیره |
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین آه ای یقین گمشده ،ای ماهی گریز در برکه های آیینه لغزیده تو به توی من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجوی.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:10 توسط نیره |
درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته غرور من تکیه گاه بی پناهی ام شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه دل است پس چگونه من رنگ های غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد،نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ قیصر امین پور
به نقل از گاهنامه سیاسی اجتماعی مشق + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 0:48 توسط نیره |
عیسی مسیح بر راهی می گذشت؛نابینایی که از درد "نادیدن" می سوخت،بر دامنش چنگ زد.مهاجم و گدازان از دل فریاد می کشید و می گریست و ضجه می زد و رها نمی کرد. عیسی, دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت:"نیروی ایمانت , تو را شفا داد."* "نیایش اگر بصورت تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت میرسد."* آنگاه که "تقدیر" نیست و از "تدبیر" نیز کاری ساخته نیست،"خواستن" اگر با تمام وجود ، با بسیج همه اندام ها و نیروهای روح و قدرتی که در "صمیمیت"هست، تجلی کند, اگر همه هستیمان را یک "خواستن" کنیم , و اگر سرشار از یقین و امید و ایمان "بخواهیم".... پاسخ خویش را خواهیم گرفت. "وقتی عشق فرمان می دهد, محال سر تسلیم فرود می آورد."
*"نیایش"،الکسیس کارل کل متن از کتاب کویر ، نوشته دکتر علی شریعتی + نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 13:9 توسط نیره |
…
ناگهان سقف کوتاه و سنگین آسمان را از بالای سرم برداشتند .ملکوت پاک و بی مرزهائی بر سرم خیمه برافراشت.تجرد را همچون یک روح گریخته از کالبد ، احساس می کنم.همچون جان نور جوهر عشق نور ایمان در من حلول کرد.چه آزاد و سبک دم می زنم!روح همه بهارها،عطر همه گل ها و نسیم همه بشارت های بهشت را با هر نفسی میمکم،می نوشم.... آه اندک اندک از آن رویای معراجی دوشین بیدار شدم.چشم هایم را گشودم. باز این هرزه گرد برص گرفته وقیح : روز! برخاستم.چه خبر شده است؟جه ها می بینم؟ای کاش یک خواب باشد؛یک رویای شوم،یک کابوس هولناک! ... هنوز نمی خواهم باور کنم .دست به در و دیوار می کشم.اشیاء را لمس می کنم ،شقیقه هایم را می خراشم.بر پیشانیم مشت می کوبم.....اما...نه،نه؛ نمی خواهم بیدار شوم،نمی خواهم زنده باشم،من با "زیستن"هیچ پیوندی ندارم.آه ! نه. بیدارم.بیداری است... قلبم از اندوه ،از نومیدی درد می کند. ایمان من خواب بود. + نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 23:50 توسط نیره |
من زنم!بی هیچ آلایشی ،بی هیچ آرایشی او خواست که من زن باشم و به دوش بکشم بار تو را که مردی. و به رویت نیاورم که از تو قوی ترم. من زنم! من ناقص العقلم! با همین عقل ناقصم از چه ورطه هایی که نجاتت ندادم . و تو....عقلت کاملتر از من بود. من زنم!یاد گرفتم عاشق باشم و همیشه متهم به هرزگی شوم. حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی تظاهر کردی که با من خواهی ماند. من زنم!کوه را حرکت می دهم بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آورم. و تو همواره ناراضی و پر صدا سنگریزه ها را جا به جا می کنی.....چرا که تو نیرومندتری! من زنم! وقت تولد نوزاد....تلخی بیداری شبانه بر بالین فرزند...سکوت و صبر در برابر خشم تو...مال من، لذت های شبانه....خواب های شیرین...افتخار مردانگی.....مال تو. عادلانه است . نه؟؟؟ آری من زنم. او خواست که من زنم باشم و همچنان به تو اعتماد خواهم کرد عشق خواهم ورزید به مردانگی ات خواهم بالید با تمام وجود از تو دفاع خوهم کرد و تو مرد بمان. و من این راز را که مرد ترم ،به هیچ کس نخواهم گفت. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 23:44 توسط نیره |
خدا گفت:زمین سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من. خدا شعلهای به او داد. ليلی شعله را توی سينهاش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا میكرد. ليلی گـُر میگرفت. خدا حظ میكرد.ليلی میترسيد. میترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت كرد.مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود. *** ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است.زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد میسوزد. امانتیت را پس میگيری؟ خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس میگيرم...خدا گفت: پايان قصهت اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگیاست و من تشنگیام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد.ليلی تشنهتر شد. خدا خنديد. *** خدا مشتی خاك را برگرفت٬ میخواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانیاست كه ليلی عشق میورزد.ليلی بايد عاشق باشد.زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق میشود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان میآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق .و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من میآورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور میكند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند. *** خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد... *** ...شيطان آدم را در زنجير میخواست. ليلی مجنون را بیزنجير میخواست. ليلی میدانست خدا چه میخواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمیخواست زنجير باشد.ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است. *** ... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانهای كه به شمع ِ نزديك میسوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.شمع خدا پروانه میخواست. ليلی٬ پروانهاش شد. بال پروانههای كوچك زود میسوزد٬ زيرا شمعها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمیسوزد. ليلی پروانهی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمیسوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا میرقصد. *** ... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربیست. بیسوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت میبری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينهاش گذاشت٬ صدای تاختن میآمد. اسب سركش اما در سينهی ليلی نبود. *** ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی را مینگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا به مجنون میگفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانيهها را میشمرد. صبوری ليلی را. عشق درخت بود. ريشه میخواست. صبوری ليلی ريشهاش شد. خدادرخت ريشهدار را آب داد... *** ليلی گفت: بس است.ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش میچرخيد. مجنون ليلی را نمیديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را میديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصهی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت:اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن.خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را میديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را میبيند.خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا میكنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد... *** قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمیداشت٬ اما شمشير را نمیديد.شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها میباخت. زيرا كه قصه٬ قصهی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصهی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصهاش را تنها مینوشت... *** ... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصهات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصهات را عوض كن. ليلی اما میترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق میورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده میخواهد... ليلی زندگیست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصهات را دوباره بنويس.
پ.ن۱1:امروز ۲۱ ساله شدم. پ.ن۲:از لیلی برای بار دوم نوشتم تا یادم بمونه....اسم همه دخترای این سرزمین لیلی است. پ.ن.۳:حالم بده + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 22:38 توسط نیره |
چه قدر با همه حرفها بیگانه شده ام! همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه شعرها و عشق ها، همه فهم ها و حرف ها چرخ می خورم ؛ دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران مهیبی که از غیب بر زمین فرو می کوبد ، می بارد و می بارد! هر قطره کلمه ای... دیگر نمی توانم بگویم ، نمی توانم بیندیشم ، نمی توانم "باشم". از خود پوست انداخته ام ، از خود مجرد شده ام و خودم و هر چه در این دنیا بدان بسته است را بر روی زمین گذاشته ام و تنهای تنها،دور از خویشتن،همچون شبهی ، گرد خیال گریزنده ی او ، می گردم و می رقصم. . . . .... بااو، با هم از این دنیا دور می شویم. آسمانها را زیر پاهایمان می گذاریم و می گذریم ..... ولی من! نمی دانم کجایم. اما کو؟!....... کسی که اینجا نیست! اتاق خالی است، او گریخته است. آغوشم قفسی است گشوده در باد ، با دستهایم نمی دانم چه کنم! بیدار شدم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 20:53 توسط نیره |
نه! من هرگز نمی نالم. قرن ها نالیدن بس است. می خواهم فریاد کنم. اگر نتوانستم، سکوت می کنم. خاموش مردن بهتر از نالیدن است. عمر من ، همه ناله ناله ، بر باد رفت.بیست سال در این بی حاصلی گذشت. دیگر بس است. یا فریاد یا سکوت یا طغیان یا عطش. راه سومی وجود ندارد. من، سراسر یک حرفم،یک حرف پیوسته! همان حرفی که برای نگفتن آن ، این همه حرف می زنم، و چه بی ثمر. ای تشنه عزیر من،ایمان مجروح من! من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته ،قرن هاست بر من و دستان لرزان و آواره من خیره مانده اند، شرم دارم. چشمهایت را بر من مدوز، ببند. من از دیدن آنها رنج می برم. پ ن 1 : در تاریخ 24 اسفند 1386 عزیز خواهرم به خاطر پیدا کردن نیمه اش جشن گرفت. پ ن 2 : امسال برای اولین بار ، سال تحویل مشهد بودم. + نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 11:38 توسط نیره |
سلام . اما احساس می کنم که رها شده ام. چه بگویم؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 22:39 توسط نیره |
عشق ، تجلی انوار بینهایت خداوندی است که قلب را به سجود و شکر وا می دارد. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند.نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زود گذر می شوند و برخی آدم ها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند . برای همین است که در عشق واقعی تملّک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گیرند.و از تسلط بی چون و چرایی که بر هم دارند لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند ولی در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروكش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود. ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روح مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود. و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دل زدگی و گمراهی که آدم ها را به بیراهه می کشانند حاصلی ندارد. شاید برای عشق روحی و معنوی در انتها وصل جسمانی یک مکمل باشد ولی وصل جسمانی در آغاز، راه را بر عشق واقعی خواهد بست. هر چه قدر یک مرد در وصل جسمانی شتاب به خرج ندهد ،بیشتر فاتح وجود و هستی زن می شود.درست مثل فاتحی که به دلیل لیاقت و کاردانی و سزاواری اش شهری را به او پیشکش می کنند. عشق همراه شدن از روی تمایل است ،سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز فدا شدن است .نه دامی برای به اسارت کشاندن ، و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی . نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد ،اسیر در دام. بعضی آدم ها عشق را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بد ترین نوع دوست داشتن است. شناعتی واضح که تقدس عشق را آلوده می کندو به ذلالت می کشاند. همه ارزش عشق به دوام و بقا و پایداری آن در تمامی فراز و نشیب ها ،رقابت ها و همراهی ها با جمع هاست.کسی که معشوقش را محدود و در بند و اسیر می خواهد،طلایی را در اختیار دارد که به عیارش شک دارد. محک عشق همان بقای آن در تماس با هستی و جریان زندگی است. و زن ... تملک جسم کاری سهل و آسان است ،دشوار برگرفتن بکارت روح است و به تملک در آوردن آن . و این درست همان رمزی است که شاید بیشتر مردمان در نیافته اند. پس نخست باید روح زن تصاحب شود تا خوشبخت باشد . هیچ چیز برای یک زن تلخ تر از این نیست که جسمش را بدون حس کردن نیاز های روحی اش تصاحب کنند. گذشت زن از جسمش یک نوع ایثار و از خود گذشتگی است و نه کامجویی و کسب لذت. تسلیم جسم در انتهای شیدایی و کشش روحی تنها به منزله پیشکش کردن وجود خود به کسی است که فرمانروای هستی و روح زن است. + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 23:16 توسط نیره |
صبح شد! شب خوشي بود!چه خوب گذشت!...چه معبدي!چه نمازي!چه نيايشي!چه خلسه ای !چه معراجي ! شب گذشت. مثل اینکه شب رفته است. از بیرون آواز گنجشكان و مرغان و زاغان سحر خیز را مي شنوم. از پنجره ها ، روشنايي تیره و بي حالي به درون اتاقم مي تراود،این " فردا " ست كه خود را به شیشه مي زند تا به درون آید،به تعقیب دیشب ، كه هنوز در اتاق من نشسته است. اينك صدای پاي فردا! چراغ اتاقم از حال مي رود.پنجره را باز مي کنم تا " دیشب " از پیشم ،بگریزد. حیف ! چه شب خوبی !مهربان و آشنا و دلسوز !چه دوست وفا شناس و صبوری!هنوز زانو بر زانويم نشسته است . مي داند كه سر بر زانوی او چه خوابهای طلائی مي دیدم!شاید فرداها و بيقراريهاي مرا در اتاقم احساس كرده است و دريغش مي آيد كه مرا بیدار كند و به دست "فردا" این"امروز" نا شناس و سرد و وقیح بسپارد. راستی چه شرم و انس و صميميتي است در شب و چه وقاهت و آزار و سراسیمگی يي در روز ... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 13:13 توسط نیره |
خوش به حال روزگار.... بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ،باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوتر های مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار! خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب... خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال غنچه های نیمه باز + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 13:19 توسط نیره |
اما من ! چه درد آور است از من سخن گفتن! همچون سایه لرزان پاره ابری رهگذر،بر سینه تافته غربت این کویر افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان ، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوشهای خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام برگیرد؟ بر خود شوریده ام ،هجرت کرده ام... و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم ، همچون کوهی ، از حرفها که برای نگفتن دارم؛ کوهی سنگین که بر سینه جانم افتاده است و من ،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن ،احساس می کنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است. تا کی؟ تا کی؟ کلمه به کلمه از روی این کوه بردارم و بردارم تا تمام شود، سبک شود، کمی از فشار این آوار بکاهد؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 23:11 توسط نیره |
روز عشاق ایرانی: سپندار مذگان .....29 بهمن چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت،جشني با همين عنوان مي گرفتند. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 12:11 توسط نیره |
زینب که بود ؟ نوزادی که در سال ششم هجری به دنیا آمده بود ، دو سال از برادرش حسین کوچکتر بود.پیامبر او را به نام دختر خودش زینب نامید. همان دختری که او را آن همه دوست می داشت و مرگ او را چند ماهی پیش از ولادت این دختر در ربود و دل پیامبر را داغدار نمود.این آفریده برای پیامبر خوش قدم بود زیرا تمام پیروزی های اسلام پس ار تولد او صورت گرفت. او از کودکی در آغوش غم و اندوه فرو رفت و صداهای ناله و زاری با گوش کودکانه او آمیزش یافت .با این همه غم، حیات در فکر و تصور کودک او چگونه ترسیم شد؟ و نقش آدمی چگونه قلم انداز خیال و اندیشه او شد؟ جواب اینها را در وقایع روز عاشورا می یابیم. او در ظرف یک روز همه چیز را از دست داد جز ایمان آهنین و عشق با پر جا و ثابت خود را. صبح روز عاشورا ، او همه چیز داشت: برادر داشت،فرزند داشت ، فرزندان برادر داشت و سر پناه و پناهگاهی چون حسین داشت. غروب روز عاشورا همه آنها را از دست داد. دنیا برای او خالی ماند. ولی مرز این خالی بودن تا وجود او بود. زیرا در وجود او همه چیز بود. عشق بود . ایمان بود. شب یازدهم محرم که چادر سیاه خود را بر دشت گسترد، زینب نه تنها خاکستر های چادر های خانواده خود را روی هم انباشته دید بلکه امید ها و آرزوهای خود را مانند همان خاکستر تاریک دید ولی شجاعت و شکیبایی را از دست نداد. زینب پای آنها نشست و به فکر عمیق و گذشته پر تلاطم خود فرو رفت . سالهای گذشته عمر او از آن زمان که بیادش می آمد از جلو چشم او گذشت. مخصوصا آن روزی که پیامبر خدا وفات کردو زینب دید که پدرش با چه نیروی خدائی ، مادرش را از روی جسد نیای محبوبش دور کرد و جنازه را با دگر اصحاب پیامبر برداشت و برای شستشو برد. یادش آمد که خودش به دنبال نوازش پدر چگونه مادر را در آغوش گرفت ... و برای اولین بار مزه اشک را چشید. این رنج زینب هشت ماه طول کشید و این بار با مرگ مادر و خاموشی این نقطه روشن زندگانی اش روبه رو شد. در این حال تمام مهربانی ها و لطف هایی که مخصوص مادرش بود با جزئیات آن پیش چشمش آمد. "من در زندگانی خود از دو چیز بسیار بهره بردم که به منزله دو روشنایی زندگیم بودند : یکی مهربانی مادر و دیگری پند و پرهیزگاری پدر." این گفته خود زینب بود که دوباره بخط آشکار روبروی دیدگانش در این شب نقش بست. در همین حال یک مرتبه شب جمعه سال چهل هجری بخاطرش آمد. فرق شکافته پدر ، چیزی که گذشت زمان نمی توانست آن را از خاطرش بزداید. و ده سال بعد ....مرگ برادر چهل و هشت ساله اش و امروز هم که یازده سال از آن حادثه دردناک می گذشت برادر دوم خود را که آن همه دوست می داشت با چنین وضعی در مقابل خود می دید. اکنون تک و تنها در این صحرایی که نمایشگاه شهادت عزیزانش شده بود ،دیده بر جسد خون آلود برادرش دوخته و جزئیات زندگانی خود را جلو چشم خویشتن میدید. معلوم نشد زینب چه مدت در چنین حالی باقی ماند. کارهای بزرگ در ظرف زمان جای نمی گیرد و این زمان است که در کارهای بزرگ غرق می شود. ناگهان زینب باز سر به آسمان برداشت و دست های اشک آلود خود را به سوی نامرئی بلند کردو آخرین کلمه از اندیشه های خود را چنین گفت: _ خدایا! به سرنوشتی که تو برایم معین کرده ای، راضیم. برگرفته از کتاب زندگانی امام حسین ، نوشته زین العابدین رهنما + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 23:26 توسط نیره |
همدیگر را میبینیم ، که هر کدام در دنیايی غوطه وريم ، به همدیگر عشق میوزیم اما یادمان نميايد که زمانی ، غوطه میخوردیم در خلئي که پدید آورده بودیم براي دوست داشتن. امروز نشسته ايم و همدیگر را گوشزد میکنیم که عشق درد است ، دوري باید کرد از آن ، اما فراموش کرده ايم که روزی عاشق بودیم و میمردیم براي یکدیگر. امروز ميگوييم که يار کسي بودن آسان است ، اما نميدانيم که عاشقي در انتظار ماست که یارش باشیم و یاري میکنیم با هر آنکه از راه میرسد. یادمان نميايد زمانی یار کسی بودیم که دوستمان داشت. و ادعا ميکرديم که دوستش داريم و فراموش کرده ايم خاطراتمان را. اين رسم زندگي نيست اينکه فراموش کنيم آنچه را که نميخواهيم و بياد آوريم آنچه را ميخواهيم. همديگر را ميبينيم و از کنار هم ميگذريم مثل باد ، حتي بيمصرف از تر بادي که از کنار انسان ميگذرد که شايد باد نوازشي بر صورتمان باشد اما ما آدمها براي يکديگر هيچ تلاشي نميکنيم فکر ميکنيم که بايد ما را دوست داشته باشند ولي آنکه را ميخواهيم دوست داريم و آنکه را نميخواهيم دوست نداريم دل عاشقي را ميشکنيم و ادعا داريم که منطق راه زندگيست اما زماني که دلمان را ميشکنند زمين و زمان را لعنت ميفرستيم . و خدا را گله ميکنيم اگر سگي داشته باشيم به هر طريقي خواسته هايش را برميآوريم ، دلمان برايش ميسوزد اگر گازمان هم بگيرد از خود دورش نميکنيم بخاطر وفايش ، اما به هيچکس وفا نميکنيم و آنکه وفا ميکند به ما را ميشکنيم حرفهايمان آسمان را چاک چاک ميکند اما اعمالمان يکديگر را حتي خوشحال نميکند ميدانيم که کسي نميفهمد آنچه را که ميگوييم عمل نميکنيم ، همين است که هميشه نصيحت ميکنيم که دل شکستن هنر نميباشد اما اين را حتي حاضر نميشويم که به خاطر دل مملو از محبت عاشقمان ، کمي محبت نشان دهيم هر که را بفهميم که به ما نياز دارد دوري کنيم از او و به آنکس که نياز داريم بچسبيم نه ، اين رسم زندگي نيست رسم زندگي اين است که اگر رفتيم برگرديم رسم زندگي اين است که اگر خواستيم ،بخواهانيم رسم زندگي اين است که اگر خواستند ،بخواهيم اين است که اگر ديديم، ببينانيم اين است که اگر گفتيم، عمل کنيم رسم زندگي فراموش نکردن گذشته هاست رسم زندگي نوازش شکست هاست رسم زندگي اين نيست که هر کس از راه ميرسد را پاسخ دهيم انقدر دل شکستيم که ديگر براي پيدا کردن يارمان ميزاني نداريم نميدانيم چه ميخواهيم نميدانيم اصلا چه بايد بخواهيم اين رسم زندگي نيست ما به رسم زندگي عمل نميکنيم عملي که ميکنيم نميدانيم درست است يا غلط آدمي را آدميت لازم است را ميدانيم ، اما نميدانيم که کيستيم و کیست که ما را بخواهد. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 10:30 توسط نیره |
شب که از راه می رسه ،غربتم باهاش می یاد توی کوچه های شهر، با صدای پاش می یاد من غمای کهنمو ور می دارم که توی می خونه ها جا بذارم می بینم یکی می یاد از می خونه زیر لب مستونه آواز می خونه مستی هم درد منو ، دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده ،منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه گرمی مستی می یاد ،توی رگهای تنم می دونم دلم می خواد ،با یکی حرف بزنم کی می یاد به حرفای من گوش بده؟ عمر من غریبه هستم با همه یکی آشنا می یاد به چشم من ولی از بخت بدم اونم غمه خسته از هر چی که بود،خسته از هر چی که هست راه می افتم که برم ،مثل هر شب مست مست باز دلم مثله همیشه خالیه،باز دلم گریه ی تنهایی می خواد بر می گردم تا ببینم کسی نیست؟می بینم غم داره دنبالم می یاد مستی هم درد منو ، دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده ،منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه خواننده:هایده + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 9:26 توسط نیره |
وقتی که سیم حکم کند ، زر خدا شود وقتی دروغ ،داور هر ماجرا شود وقتی هوا ،هوای تنفس ،هواس زیست سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود وقتی در انتظار یکی پاره استخوان هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود وقتی به بوی سفره همسایه مغز و عقل بی اختیار معده شود ،اشتها شود وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب یک رنگ ، رنگها شود و رنگ ها شود وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود بگذار در بزرگی این منجلاب یاس دنیای من به کوچکی انزوا شود + نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 21:10 توسط نیره |
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستو ها را بشکستند و کبوتر ها را آه کبوتر ها را.... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند وای باران، باران شیشه پنجره را باران شست ! از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران، پر مرغان نگاهم را شست! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 18:23 توسط نیره |
میان حیرت و تشویش میان بهت می گویم گهی با خویش گناهی کرده ام شاید ، گناهی کرده ام شاید که در خاطر نمی آرم گناهی بس گران زان پیش...... و گرنه چیست آخر موجب یک عمر غم خوردن ؟ به ام زندگانی دم به دم مردن؟ چرا ننهاده ام یک شب سر بی غصه بر بالین؟ چرا آخر چرا آخر؟ چه می گویم ، چه می پرسم؟ شگفتا از که می پرسم؟ مگر گوشی بود تا بشنود ای داد، فریادم .... دگر دل خست و جان افسرد و تن فرسود شگفت افسانه تلخی،شگفت افسانه پوچی که از آغاز تا انجام ماتم بود همه غم بود و غم ، غم بود و غم، غم ضرب در غم بود. مگو عمر و مگو هستی مگو می نوشی و مستی لبالب جامی از زهر هلا هل بود نه اغراق است و شعر ، این حسب حالی از من و دل بود گناهی کرده ام شاید که خود آن را نمی دانم گناهی کرده ام شاید که در خاطر نمی آرم. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 18:53 توسط نیره |
خداوند، مرا وسیله صلح خویش قرار ده. + نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385 5:20 توسط نیره |
تجربهء پرواز به ملکوت...عشق بازی با معبود + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 5:10 توسط نیره |
یک کلام:اگر خواهی به او رسی،تو در میان باش . تو رضای خود در رضای او محو گردان و در او فانی شو : آن یکی آمد در یاری بزد، گفت یارش: کیستی ای معتمد؟ گفت : من. گفتش : برو ، هنگام نیست . بر چنین خامی مقام خام نیست . خام را جز آتش هجر و فراق که پزد ، که وارهانی از نفاق؟ چون تویی تو هنوز تو نرفت ، سوختن باید تو را در نار تفت. رفت آن مسکین و ،سالی در سفر در فراق یار سوزید از جگر . پخته شد آن سوخته ، پس بازگشت باز گرد خانه انباز گشت. حلقه بر در زد به ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب. بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟ گفت : بر در هم تویی ای دلستان گفت: اینک چون منی ، ای من، درا نیست گنجایی دو من در یک سرا خدایا: اگر تو مرا خواستی، من آن خواستم که تو خواستی .... کلام آخر: می خوام که نخوام . + نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385 5:10 توسط نیره |
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم . تمام راه به یک چیز فکر می کردم : که من مسافرم ای بادهای همواره .مرا به وسعت تشکیل ابر ها ببرید .مرا به کودکی ام باز گردانید .مرا به خودم بدهید.... که من به سیبی خوشنودم و به بوئیدن یک بوته بابونه من به یک آینه ، یک بستگی پام قناعت دارم . .... در تمام طول زندگی ام چنین روزی را به خاطر ندارم که این چنین به دنبال خودم بگردم در حالی که خودم در دستم هست.... در سفر خودم ، سیب دیدم و تنهایی و دچار گرمی گفتار شدم و هنوز هستم .یاد گرقتم که وصل ممکن نیست ،همیشه فاصله ای هست ... سعی کزدم فاصله ها را بردارم ........اما نشد. یاد گرفتم که باید وسیع باشم و سخت و سر به زیر و سخت.همیشه عاشق تنهاست .... تقدیرم این بود:ببخشم و بخشیده نشوم .بگذرم و آخ نگویم خاصیت وجود من پنهان بودن من بود . و همچنان پنهان خواهم ماند. و من برای یک سیب عاشق شدم و مسافر و تنها..... و من هجرت می کنم .چون همچنان به دنبال سیب می گردم و همچنان تنها و سر به زیرم زمین مست ،آسمان مست .......من هم مست
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 22:16 توسط نیره |
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 16:6 توسط نیره |
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر چه جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشتن وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که یار تحمل نکند یار مگویش وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش گفتم از ورطه عشقت به صبوری به در آیم باز می بینم و دریا نه پدید است کرانش گر فلاطون به حکیمی خرمن عشق بپوشد عاقبت پرده بر افتد ز سر راز نهانش عهد ما با تو نه عهدی است که تغییر پذیرد بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش + نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 12:24 توسط نیره |
سلام من نیره ام . از امروز و این لحظه نویسنده این وبلاگ من می شم . *** با عشق زنده ام؛ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 23:33 توسط نیره |
|