نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم.
افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فكندیم.
كنار شنزار ، آفتابی سایه وار ، ما را نواخت. درنگی كردیم.
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم .
ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم.
ظلمت شكافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم.
آذرخشی فرود آمد ، و ما را در ستایش فرو دید.
لرزان ، گریستیم. خندان ، گریستیم.
رگباری فرو كوفت : از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان ستودیم ، در خور آسمانها شدیم.
سایه را به دره رها كردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .
سكوت ما به هم پیوست ، و ما "ما" شدیم .
تنهایی ما در دشت طلا دامن كشید.
آفتاب از چهره ما ترسید .
دریافتیم ، و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستیغ جدا شدیم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتی، و خدا شدی...

+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 18:56 توسط نیره
|