|
در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاق بی وزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گم شده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد و در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت. من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیدم. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ در اتاق بی وزن انعکاسی سر گردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود. پس من کجا بودم؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم: آیا من سایه گمشده ی خطایی بودم؟ در اتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود. سهراب + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 10:41 توسط نیره |
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین آه ای یقین گمشده ،ای ماهی گریز در برکه های آیینه لغزیده تو به توی من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجوی.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:10 توسط نیره |
|