|
…
ناگهان سقف کوتاه و سنگین آسمان را از بالای سرم برداشتند .ملکوت پاک و بی مرزهائی بر سرم خیمه برافراشت.تجرد را همچون یک روح گریخته از کالبد ، احساس می کنم.همچون جان نور جوهر عشق نور ایمان در من حلول کرد.چه آزاد و سبک دم می زنم!روح همه بهارها،عطر همه گل ها و نسیم همه بشارت های بهشت را با هر نفسی میمکم،می نوشم.... آه اندک اندک از آن رویای معراجی دوشین بیدار شدم.چشم هایم را گشودم. باز این هرزه گرد برص گرفته وقیح : روز! برخاستم.چه خبر شده است؟جه ها می بینم؟ای کاش یک خواب باشد؛یک رویای شوم،یک کابوس هولناک! ... هنوز نمی خواهم باور کنم .دست به در و دیوار می کشم.اشیاء را لمس می کنم ،شقیقه هایم را می خراشم.بر پیشانیم مشت می کوبم.....اما...نه،نه؛ نمی خواهم بیدار شوم،نمی خواهم زنده باشم،من با "زیستن"هیچ پیوندی ندارم.آه ! نه. بیدارم.بیداری است... قلبم از اندوه ،از نومیدی درد می کند. ایمان من خواب بود. + نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 23:50 توسط نیره |
|