|
چه قدر با همه حرفها بیگانه شده ام! همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه شعرها و عشق ها، همه فهم ها و حرف ها چرخ می خورم ؛ دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران مهیبی که از غیب بر زمین فرو می کوبد ، می بارد و می بارد! هر قطره کلمه ای... دیگر نمی توانم بگویم ، نمی توانم بیندیشم ، نمی توانم "باشم". از خود پوست انداخته ام ، از خود مجرد شده ام و خودم و هر چه در این دنیا بدان بسته است را بر روی زمین گذاشته ام و تنهای تنها،دور از خویشتن،همچون شبهی ، گرد خیال گریزنده ی او ، می گردم و می رقصم. . . . .... بااو، با هم از این دنیا دور می شویم. آسمانها را زیر پاهایمان می گذاریم و می گذریم ..... ولی من! نمی دانم کجایم. اما کو؟!....... کسی که اینجا نیست! اتاق خالی است، او گریخته است. آغوشم قفسی است گشوده در باد ، با دستهایم نمی دانم چه کنم! بیدار شدم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 20:53 توسط نیره |
|