سلام .
خیلی وقته که دیگه حرفی برای گفتن ندارم. حرف دارم ولی قابل گفتن نیستند. احساس می کنم مخاطبم رو گم کردم...
اصلا نمی دونم هیچ وقت مخاطبی داشته ام یا نه!

و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم آشنا می آید ، سکوت است و بس.
و جز آن هر چه می بینم غریب است،نا شناس است.
اما در اینجا نمی دانم چرا غریبی ها به چشمم آشنا می آید! و در آن دنیا که آب بود و خاک بود و آتش ، آشناییها همه به چشمم غریب می آمد.
نمی دانم کجایم؟چه شده ام؟چه خواهم شد؟
اما احساس می کنم که رها شده ام.
چه می دانم؟اینها همه سخن گفتن یک لال است از معراج پر از شگفتی های یک روح؛حکایت یک گنگ است از خاطرات سفر به سرزمین عجایب.
چه بگویم؟
نوشته شده توسط نیره در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY