|
صبح شد! شب خوشي بود!چه خوب گذشت!...چه معبدي!چه نمازي!چه نيايشي!چه خلسه ای !چه معراجي ! شب گذشت. مثل اینکه شب رفته است. از بیرون آواز گنجشكان و مرغان و زاغان سحر خیز را مي شنوم. از پنجره ها ، روشنايي تیره و بي حالي به درون اتاقم مي تراود،این " فردا " ست كه خود را به شیشه مي زند تا به درون آید،به تعقیب دیشب ، كه هنوز در اتاق من نشسته است. اينك صدای پاي فردا! چراغ اتاقم از حال مي رود.پنجره را باز مي کنم تا " دیشب " از پیشم ،بگریزد. حیف ! چه شب خوبی !مهربان و آشنا و دلسوز !چه دوست وفا شناس و صبوری!هنوز زانو بر زانويم نشسته است . مي داند كه سر بر زانوی او چه خوابهای طلائی مي دیدم!شاید فرداها و بيقراريهاي مرا در اتاقم احساس كرده است و دريغش مي آيد كه مرا بیدار كند و به دست "فردا" این"امروز" نا شناس و سرد و وقیح بسپارد. راستی چه شرم و انس و صميميتي است در شب و چه وقاهت و آزار و سراسیمگی يي در روز ... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 13:13 توسط نیره |
|