|
اما من ! چه درد آور است از من سخن گفتن! همچون سایه لرزان پاره ابری رهگذر،بر سینه تافته غربت این کویر افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان ، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوشهای خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام برگیرد؟ بر خود شوریده ام ،هجرت کرده ام... و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم ، همچون کوهی ، از حرفها که برای نگفتن دارم؛ کوهی سنگین که بر سینه جانم افتاده است و من ،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن ،احساس می کنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است. تا کی؟ تا کی؟ کلمه به کلمه از روی این کوه بردارم و بردارم تا تمام شود، سبک شود، کمی از فشار این آوار بکاهد؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 23:11 توسط نیره |
|