|
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستو ها را بشکستند و کبوتر ها را آه کبوتر ها را.... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند وای باران، باران شیشه پنجره را باران شست ! از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران ، باران، پر مرغان نگاهم را شست! + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 18:23 توسط نیره |
میان حیرت و تشویش میان بهت می گویم گهی با خویش گناهی کرده ام شاید ، گناهی کرده ام شاید که در خاطر نمی آرم گناهی بس گران زان پیش...... و گرنه چیست آخر موجب یک عمر غم خوردن ؟ به ام زندگانی دم به دم مردن؟ چرا ننهاده ام یک شب سر بی غصه بر بالین؟ چرا آخر چرا آخر؟ چه می گویم ، چه می پرسم؟ شگفتا از که می پرسم؟ مگر گوشی بود تا بشنود ای داد، فریادم .... دگر دل خست و جان افسرد و تن فرسود شگفت افسانه تلخی،شگفت افسانه پوچی که از آغاز تا انجام ماتم بود همه غم بود و غم ، غم بود و غم، غم ضرب در غم بود. مگو عمر و مگو هستی مگو می نوشی و مستی لبالب جامی از زهر هلا هل بود نه اغراق است و شعر ، این حسب حالی از من و دل بود گناهی کرده ام شاید که خود آن را نمی دانم گناهی کرده ام شاید که در خاطر نمی آرم. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 18:53 توسط نیره |
خداوند، مرا وسیله صلح خویش قرار ده. + نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385 5:20 توسط نیره |
|