|
تجربهء پرواز به ملکوت...عشق بازی با معبود + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 5:10 توسط نیره |
یک کلام:اگر خواهی به او رسی،تو در میان باش . تو رضای خود در رضای او محو گردان و در او فانی شو : آن یکی آمد در یاری بزد، گفت یارش: کیستی ای معتمد؟ گفت : من. گفتش : برو ، هنگام نیست . بر چنین خامی مقام خام نیست . خام را جز آتش هجر و فراق که پزد ، که وارهانی از نفاق؟ چون تویی تو هنوز تو نرفت ، سوختن باید تو را در نار تفت. رفت آن مسکین و ،سالی در سفر در فراق یار سوزید از جگر . پخته شد آن سوخته ، پس بازگشت باز گرد خانه انباز گشت. حلقه بر در زد به ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب. بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟ گفت : بر در هم تویی ای دلستان گفت: اینک چون منی ، ای من، درا نیست گنجایی دو من در یک سرا خدایا: اگر تو مرا خواستی، من آن خواستم که تو خواستی .... کلام آخر: می خوام که نخوام . + نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385 5:10 توسط نیره |
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم . تمام راه به یک چیز فکر می کردم : که من مسافرم ای بادهای همواره .مرا به وسعت تشکیل ابر ها ببرید .مرا به کودکی ام باز گردانید .مرا به خودم بدهید.... که من به سیبی خوشنودم و به بوئیدن یک بوته بابونه من به یک آینه ، یک بستگی پام قناعت دارم . .... در تمام طول زندگی ام چنین روزی را به خاطر ندارم که این چنین به دنبال خودم بگردم در حالی که خودم در دستم هست.... در سفر خودم ، سیب دیدم و تنهایی و دچار گرمی گفتار شدم و هنوز هستم .یاد گرقتم که وصل ممکن نیست ،همیشه فاصله ای هست ... سعی کزدم فاصله ها را بردارم ........اما نشد. یاد گرفتم که باید وسیع باشم و سخت و سر به زیر و سخت.همیشه عاشق تنهاست .... تقدیرم این بود:ببخشم و بخشیده نشوم .بگذرم و آخ نگویم خاصیت وجود من پنهان بودن من بود . و همچنان پنهان خواهم ماند. و من برای یک سیب عاشق شدم و مسافر و تنها..... و من هجرت می کنم .چون همچنان به دنبال سیب می گردم و همچنان تنها و سر به زیرم زمین مست ،آسمان مست .......من هم مست
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 22:16 توسط نیره |
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 16:6 توسط نیره |
|