تبليغاتX
حرفی برای گفتن،گوشی برای شنیدن

حرفی برای گفتن،گوشی برای شنیدن

تجربهء پرواز به ملکوت...عشق بازی با معبود

بغضی که شکسته میشه...دستی که به سمت آسمون بالا میره

روحی که اوج میگیره...و دلی که برای خدا دلتنگ میشه

و دخترکی که تو تنهاییا هم صحبت فرشته ها میشه

  آهااااااااااااااااااااااااااااااااای.......دل من

دیدی گرفتار شدی ! آسمونی شدی ! خدایی شدی

دیدی چه راحت مست شدی..قانع شدی..دل دادی

یادته میگفتی بهار که بیاد دیگه اینجا نیستی

میدونی بهار بهانهء رفتنه

موندن شکوهی نداره اونم وقتی که آدم

پشت این سنگریزه های طلب گیر کنه و توی خاک وخاطره بال بال بزنه

باید رفت..گیریم که هزار سال دیگه هم این بالها رو بسته نگه دارم

بعد اون وقت چه جوری با بالهای بسته طعم اوج رو بچشم

آره باید برم...

اگه دیگه نیومدم

یعنی که آتش گرفتم..یعنی که شعله ورم

یعنی سوختم..یعنی خاکسترم رو هم باد با خودش برد

میرم اما هر جا که رسیدم تیری به یادگار برایتان خواهم گذاشت

قرارمان در حوالی قاف..پشت آشیانهء سیمرغ

آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 5:10 توسط نیره |


یک کلام:اگر خواهی به او رسی،تو در میان باش . تو رضای خود در رضای او محو گردان و در او فانی شو :

 

 

آن یکی آمد در یاری بزد،

گفت یارش: کیستی ای معتمد؟

گفت : من. گفتش : برو ، هنگام نیست .

بر چنین خامی مقام خام نیست .

خام را جز آتش هجر و فراق

که پزد ، که وارهانی از نفاق؟

چون تویی تو هنوز تو نرفت ،

سوختن باید تو را در نار تفت.

رفت آن مسکین و ،سالی در سفر

در فراق یار سوزید از جگر .

پخته شد آن سوخته ، پس بازگشت

باز گرد خانه انباز گشت.

حلقه بر در زد به ترس و ادب

تا بنجهد  بی ادب لفظی ز لب.

بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟

گفت : بر در هم تویی ای دلستان

گفت: اینک چون منی ، ای من، درا

نیست گنجایی دو من در یک سرا 

خدایا: اگر تو مرا خواستی، من آن خواستم که تو خواستی ....

 

کلام آخر: می خوام که نخوام . 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385 5:10 توسط نیره |


دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است.

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم . تمام راه به یک چیز فکر می کردم :

که من مسافرم ای بادهای همواره .مرا به وسعت تشکیل ابر ها ببرید .مرا به کودکی ام باز گردانید .مرا به خودم بدهید....

که من به سیبی خوشنودم و به بوئیدن یک بوته بابونه

من به یک آینه ، یک بستگی پام قناعت دارم .

.... در تمام طول زندگی ام چنین روزی را به خاطر ندارم که این چنین به دنبال خودم بگردم

در حالی که خودم در دستم هست....

در سفر خودم ، سیب دیدم و تنهایی و دچار گرمی گفتار شدم و هنوز هستم .یاد گرقتم که وصل ممکن نیست ،همیشه فاصله ای هست ... سعی کزدم فاصله ها را بردارم ........اما نشد. یاد گرفتم که باید وسیع باشم و سخت و سر به زیر و سخت.همیشه عاشق تنهاست ....

تقدیرم این بود:ببخشم و بخشیده نشوم .بگذرم و آخ نگویم

خاصیت وجود من پنهان بودن من بود . و همچنان پنهان خواهم ماند.

و من برای یک سیب عاشق شدم

                                                   و مسافر

                                                    و تنها.....  

و من هجرت می کنم .چون همچنان به دنبال سیب می گردم و همچنان تنها و سر به زیرم

زمین مست ،آسمان مست .......من هم مست

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 22:16 توسط نیره |


+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 16:6 توسط نیره |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384


نویسندگان

نیره

نیره


پیوندها

رویای برفی
هیوا
تسنیم
ادبیات و سینما
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin