|
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر چه جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشتن وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که یار تحمل نکند یار مگویش وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش گفتم از ورطه عشقت به صبوری به در آیم باز می بینم و دریا نه پدید است کرانش گر فلاطون به حکیمی خرمن عشق بپوشد عاقبت پرده بر افتد ز سر راز نهانش عهد ما با تو نه عهدی است که تغییر پذیرد بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش + نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 12:24 توسط نیره |
سلام من نیره ام . از امروز و این لحظه نویسنده این وبلاگ من می شم . *** با عشق زنده ام؛ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 23:33 توسط نیره |
روزی از کناره رودی پر خروش می گذشتم خروشی سهمگین داشت پر خروش و پر غرور.... به او گفتم : چنین شتابان به کدامین سوی روانی؟ گفت : به آن سو، به آن سوی کوی دوستی... گفتم: مگر از آنسوی کوه با خبری که چنین شتابان می روی؟ گفت :آری ...نگاهی منتظرعبور من است، تا از گذر من او سیراب شود. ...چند روزی، چند ماهی،چند سالی بگذشت، روزی باز از آن سو روانه بودم: اما رود پر خروش خسته و در مانده بود... بنشستم به کنار رود گفتم: رود دگر از خروش و غرورت خبری نیست چه شده این چنین سکوت بر تو حاکم است ؟ رود آهــــــــی کشید و گفت : نه دگر من آن رودم ،نه دگر آن دستها منتظر من است... گفتم چه شد که این چنین بر تو آمد؟ گفت روزی آن سوی کوی دوستی ، دوستی داشتم... گذشت و او روزی از روزهای تابستان به هوای من آمد. آمد، ای کاش نمی آمد... نمی دانست من با وجود غرورم حاضر نیستم خروشم را کم کنم و او غرق من شد.... حال برایم نه خروشی مانده، نه دستهای منتظری . . . + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 0:7 توسط نیره |
همه می پرسند: چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ - نه به ابر ، من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر به تو می اندیشم جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب تو بخواه + نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 12:31 توسط |
|