|
گاهی کنار پنجره می ایستم و به فردا می اندیشم فردا..... آه فردا، فردایی که چون دیروز پنهان است؛ پنهان در مه. غم غربت را در گلویم خفه می کنم. تا کی گل واژهُ امید؛ قلب سردم را به تپش وا دارد و منادی بهار باشد، تا کی نوید فردای روشن را با پرستوی عاشق در میان بگذارد. می خواهم بگویم از تنهایی؛ از بی کسی و از غریبی که تمام وجودم را انباشته. آیا فرا می رسد؟ آیا فرا می رسد روزی که اندیشه هایم چون حباب نباشند؛ زود گذر و نا پیدا؟ آه بیا... بیا ای تکسوار سپید پوش بیا. بیا و اندیشه های بی سامانم را سامان بخش و فکر گم شده ام را به جادهُ خیس عشق باز گردان. آه لحظه ها اندکی آرامتر. آه لحظه ها اندکی آرامتر تا او بیاید و دستهای خیس و نازکم را در دست بگیرد و......... + نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 12:11 توسط |
و من سنگ شدم! بی روح، لخت ، بی حرکت! دستهایم؛ دیگر توان جستجو نداشتند پاهایم...انگار جایی جا مانده بودند دلم به حال خودم سوخت! خواستم دست تنهایی خود را خود بگیرم که ناگاه شنیدم... می شنیدم که صدایم می کنند، آری آن دورها آوایی بود که مرا می خواند... همه را می شنیدم اما اینجا سنگی نشسته بود! نمی خواستم جواب دهم.می ترسیدم! می گفتند هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است... نمی دانستم، و همین ندانستن من را پرت می کرد به طرف همان انحنای ناشی از زمان و مکان نمی دانستم فریاد زدن و پافشاری من ناشی از جسارت و اراده ام بود و یا از سادگی و بی تجربگی؟ من پری کوچک غمگینی بودم که در اقیانوس مسکن داشت، دلم را در یک نی لبک چوبین می نواختم آرام آرام...پری کوچک و غمگینی که شب از یک بوسه می مرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا می آمد یک روز که به دنیا آمدم دیدم من از آغاز اینجا بوده ام! دیدم وجود مرا پایانی نخواهد بود دیدم دستی به سویم دراز شده...دست خدا بود خدا در قالب یک انسان،یک هم نوع، یک همدل، در مقابلم ایستاده بود و لبخند می زد... به من گفت: تو اینجایی؛ زنده! نمی توانند تو را از زندگی تبعید کنند... گفتم: اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق توگوش خواهم سپرد... اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفسهای عاشقان... و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد ؛ زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است... سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره چکید و نامش دل شد *** چشمانم را که سالها بسته بود باز کردم... دیدم هنوز دلی نجیب،لجوج و دیر باور و عجیب در سینه ام ابراز وجود می کند... من کسی بودم که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود، گریه ی گیاه را نمی سرود، آه را نمی سرود، شعر شانه های بی پناه را، حرمت نگاه بی گناه را، و سکوت یک سلام را نمی سرود نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت... یک نفر که تا کنون ردپای خویش را لحن مبهم صدای خویش را، شاعر سروده های خویش را نمی شناخت گرچه بارها و بارها، نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود... کسی که از اسطوره های از تهی لبریز می ترسید... گفت: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنین نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند الهام نازنینی وجودم را فرا گرفت و گفت: بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی... گفتم: تو را من چشم در راهم شباهنگام... گفت: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم دل مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید دیگر هیچ نگفتم... آری تو هیچ می دانستی که از سکوت هم می شود الهام گرفت؟! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 20:8 توسط نیره |
دلم گرفته ، قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق ، تنها عشق سهراب + نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 0:14 توسط نیره |
|