|
گر زبانم را نمی فهمی نگاهم را ببین چهر درد آلود و چشم بی گناهم را ببین گر نمی دانی که روزم در غمت چون بگذرد یک شب اینجا باش و تا صبح اشک و آهم را ببین دوست نادان و عدو دانا، جهان ناسازگار زین همه در سایه ساقی پناهم را ببین ای پریوش گر خطایی دیده ای بر من مگیر دشمنی را دوست خواندم اشتباهم را ببین جز وفا هرگز نکردم گر خظا پنداشتی پیش رویت دیدگان عذر خواهم را ببین + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 9:15 توسط نیره |
می دانی اینجا کجاست؟ اینجا....... اوج آفرینش است. اينجا................. محل رويش گل سرخ است اينجا........................... محلي است براي فرياد زدن از زمانه و روزگاري كه ميگذرد ............................................ گل سرخ بارها شكسته و چيده و روييده است آنچه مانده عطر و بويي است از يك قلب سرخ و دلي سرشار از عشق .براي بودن بايد نفس كشيد بايد حرف زد، پس چون حرف ميزنم، هستم و رويش دارم.... + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385 23:10 توسط نیره |
باز از دیار ما به سفر رفت یار ما یادش بخیر یار فراموشکار ما
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385 23:30 توسط نیره |
نمی توانم به ابر ها دست بزنم؛ به خورشید نرسیده ام، هیچ گاه کاری که تو می خواستی انجام نداده ام دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم شاید بتوانم آنچه را که تو می خواستی انجام دهم انگار من آن نیستم که تو می خواهی؛ نه، نمی توانم ابر ها را لمس کنم یا به خورشید برسم اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو: زمانی با من بود؛ اما.......... هیچ گاه دستش به ابر ها و خورشید نرسید......... + نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385 16:6 توسط |
|