|
یاد اون روزهای خوب بچگی که توی ناودونامون آب می دوید تا که خورشید با من و تو قهر می کرد تو چشای خستمون خواب می دوید واسه گنجیشکای باغ همسایه پاییزا دون می پاشیدیم من و تو روی تخت ایوون مادر بزرگ عکس قلیون می کشیدیم من و تو تا صدای پای بابا می اومد می دویدیم زیر بارون مثل باد با یه گردو می زدیم پر تو هوا با یه قاچ هندونه می شدیم چه شاد غروبا که قهر بودیم کنج حیاط می کشیدیم از ته دل یهو آه شبا رو پشت بومای کاهگلی می نوشتی نامه واسم روی ماه با اون دستای کوچیک کنار حوض کف صابونا چه خوب حباب می شد تا یکی دوقطره بارون می اومد سقف خونمون چه زود خراب می شد اون شبای چله زیر کرسیا چیک چیک تخمه شکستن یادته واسه این که مورچه ها سیر بخورن در دیگ هارو نبستن یادته حالا دیگه واسمون فرق نداره عمو نوروز توی بغچش چی داره واسه ما و بچه های همسایه شب عیدا چی چی زیر سر داره حالا دیگه تا میریم توی حیاط مامانا می گن یواش ،صدا نره بشینین آروم یه جا حرف نزنین موج خندتون یهو هوا نره بابا گفته که داداش مردی شده دیگه زشته دنبالش قطار بشیم دیگه حتی نمی شه یکی یکی رو شیار شونه هاش سوار بشیم گفته من دیگه دارم بزرگ می شم نباید جلوش پامو دراز کنم با صدای گاری لبو فروش بدوم پنجره ها رو باز کنم حالا ممد پسر همسایمون که شب عیدا می کردن کچلش روشنک دختر بغال محل که عروسک می گرفت تو بغلش یاسمن اون که می خواس مامان بشه اون که نون خشکیده ها رو نم می زد خاله بازی که شروع می شد یهو علی جر زن بازیو بهم می زد حالا دیگه همشون بزرگ شدن هر کدوم سری کشیدن تو سرا همشون قد کشیدن آدم شدن دیگه پیداشون نمی شه این ورا حالا اون بچه محلای قدیم نمیان به شیشمون سنگ بزنن وقتی که دعوا می شه لج بکنن به گیسای بافتمون چنگ بزنن حالا دیگه خوب می فهمن که چرا موش موشک آسه میره آسه میاد می دونن هر کی می خواد نون بخوره صبح میره آخر شب خسته می یاد دیگه حتی نمی شه باورشون که باید چشماشونو وا بکنن تا تکونشون میدی اخم می کنن که می خوان دوباره لالا بکنن حرفشون اینه که تا تو خواب باشی آدمای کوچه رو سیر می بینی نه که آسمون باهات قهر میکنه نه کسی رو دیگه گریون میبینی من دیگه دوس ندارم بزرگ بشم نمی خوام از کوچمون فرار کنم نمی خوام پشت سر بچگی هام یه عالم حرفای بد قطار کنم که بگم اون روزا که بچه بودیم هیچی از زندگی حالیمون نبود جز حصیر کهنه توی پنجدری دیگه چیزی جای قالیمون نبود با صدای تیک و تاک ساعتا نمی خوام با کوچمون خو بگیرم نمی خوام سایه بشم کنج دیوار که زیر خاطره ها بو بگیرم
این شعر مال من نیست . مال مریم حیدر زاده هم نیست.خوب نمی دونم شاعرش کیه + نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 17:52 توسط نیره |
خودمم نمی دونم چرا این عکسو واسه یه همچین شبی انتخاب کردم .....!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 21:30 توسط نیره |
امشب دلم به هوای شیدایی ستارگان، سجاده بی نهایتش را بر آستان عشقت پهن کرد. زیر باران احساسم برای استجابت دعا، یاد تو را به حضور درگاه او می برم و تو را از او می خواهم، گرچه سزاوار پاکی تو نیستم اما اگر او مرا خاک پایت بداند، مرا بنده آستان تو خواهد کرد.حال عجیبی، مرا به سوی تو می کشاند، تویی که با تمام وجودم دوستت دارم، و با اعتقاد به اینکه باران، آلودگی را پاک می کند، وجود خسته ام را زیر باران دعا می برم تا او وجود پاکی را بر من ببخشاید، یعنی تو را، تا در کنار پاکی تو رستگار شوم تا ابدیت و خوشبختی را با تمام وجودم لمس کنم. پیدا کردن یک شاخه احساس،آنهم تازه و باطراوت در عصرما که عشق واقعی کیمیایی ناب است، کار دشواری ست . اما من و تو هزاران شاخه احساس داریم که همیشه بوی طراوت و تازگی می دهد و برای همیشه بین ما باقی خواهد ماند.در این روزها من پاکی و ژرفای احساست را در می یابم و به عشقم افتخار می کنم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 21:25 توسط نیره |
چند روزه دله ديوونه ميگيره همش بهونه اتيشم ميزنه هرشب جاي خاليت توي خونه اين دله من هواتو داره ديگه طاقت نمي ياره....... اين دله هميشه گريون مثل ابراي بهاره كي تو رو دوست داره قد يه دنيا كي مي خواد با تو باشه حتي تو رويا دنباله جاي پاهاته روي شن هاي قشنگ و خيس دريا.... نگو كه رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره ميشكنه...... نگو كه بايد جدا شي نگو قسمت من و تو رفتنه............. یک دوست + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 15:16 توسط نیره |
شب است و ستارگان با نجوای دل انگیز سلطان آسمان آرمیده اند. شب است و نوازش نسیم، شکوفه های باغچه ی احساسم را خوابانیده است. شب است و من حتی با لالایی ماه هم نمی خوابم و دیگر قصه های شبانه مادر بزرگ هم دیدگان خسته ام را به آرمیدن تشویق نمی کند. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 12:14 توسط نیره |
کنم هر شب دعايي کز دلم بيرون رود مهرت ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد... + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 18:14 توسط نیره |
گفتی که:”من آبروی عشقام٬ با من تو بمان! که بهترينام“ هستم من و تو... اگر که هستی٬ بگذار نشـــانهای ببينم من دختـــــــــــر آفتاب و نورم٬ آلالهی دشتهای دورم چشمم نسب از ستاره دارد٬ هرچند که ريشه در زمينام در دايــــــــــــرهی شب خيالت٬ فانوس به دست میخرامم سرگشته و بیدل و پريشان ــ چشمان تو خواست اينچنينم ــ پيراهنی از حرير شعـــــــله٬ پوشيدهام از تب نگاهت رقصيده ميان آب و آتش٬ جانِ به تف و عطشعجينم گنجشکِ قفس چشيده؟شايد٬ آهــــوی نفس بريده؟شايد ديگر به چه ساز تو برقصم؟! حيران شدهام٬ نه آن٬ نه اينام *** گفتی که: غريبهام مگر من؟گفتم:« نه...تو آشناترينی!» ــ پس پرده مگير٬ رو مپوشان!...من خواستهام تو را ببينم من آمدم ، نشستم آنجا٬ گفتم که:« ببين و باورم کن! من آن شبحام که پشت شيشه...» يادت که نرفته نازنينم؟! میگفتم و از ستاره میسوخت٬چشمان من و حرير دستت دل توبه شکستـــــه بود٬ آری! ــ آن صوفی خانقهنشينم ــ اين سيب به شاخه بود و يک شب٬ دست تو کشيده شد به سويش فالی بزن! استخارهای کن! من منتظر توأم... بچينــــــــــم! + نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 12:52 توسط نیره |
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشــــــک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تـــــــــــو باور کردم + نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384 21:43 توسط نیره |
هنگامی که انگشتت را به نشانه انتقاد به سوی دیگری می گیری ، نگاه کن ببین سه انگشت دیگر به کدام جهت نشانه رفته. اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای، به خاطر بیاور... زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای، مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیـچ دلیلی برای تمام شدن نمی دی + نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384 23:53 توسط نیره |
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 21:59 توسط نیره |
سالها می گذرند من همین را دانم + نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 17:35 توسط نیره |
|