|
هميشه وقتی به تو می گفتم :" دوستت دارم" نگاهت آنچنان قصر شيشه ای قلبم را فرو می ريخت که ديگر يارای نفس کشيدنم نبود! صدايت چنان رعشه ای بر وجودم می انداخت که صدای قلبم را گنجشک پشت ديوار لمس ميکرد........ و امروز من همانم........ هنوزهم قلبم برای نفس های گرم تو می تپد! ولی ديوار قلبت را تارهای فراموشی در هم تنيده است....... ديگر صدايت آن شور و عشق را ندارد....... نگاهت را از من دريغ می کنی....... بر تو چه شده است عزيز شبهای تنهايی من؟! یک دوست + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 10:11 توسط نیره |
انسان آنقدرها كه به نظر مي آيد ، كوچك و حقير نيست . او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد ؛ او همة هستي را در خويش پيچيده است . آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست، اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است . علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهرِ شبنم . آنهايي كه به ژرفاي هستيِ آدمي فرو رفته اند، با شگفتي دريافته اند كه هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند، او را بي كرانه تر مي يابند . هنگامي كه به هستيِ مركزيِ وجود آدمي مي رسي ، در مي يابي كه او با هستي يگانه است . او همة جهان است . اين است تجربة ذات الوهي در انسان . به درون خويش سفر كن . به ژرفاي خود برو . خدا در توست . كشفش كن . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 15:26 توسط نیره |
گفتم كه چيست فرق ميان شراب و آب گفتا كه آب خنده ي عشق است در سرشك + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 12:30 توسط نیره |
خدا گفت:زمين سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من. خدا شعلهای به او داد. ليلی شعله را توی سينهاش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. حدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا میكرد. ليلی گـُر میگرفت. خدا حظ میكرد.ليلی میترسيد. میترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت كرد.مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود. *** ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است.زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد میسوزد. امانتیت را پس میگيری؟ خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس میگيرم...خدا گفت: پايان قصهت اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگیاست و من تشنگیام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد.ليلی تشنهتر شد. خدا خنديد. *** خدا مشتی خاك را برگرفت٬ میخواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانیاست كه ليلی عشق میورزد.ليلی بايد عاشق باشد.زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق میشود.ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان میآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق .و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من میآورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور میكند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند. *** خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد... *** ...شيطان آدم را در زنجير میخواست. ليلی مجنون را بیزنجير میخواست. ليلی میدانست خدا چه میخواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمیخواست زنجير باشد.ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است. *** ... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانهای كه به شمع ِ نزديك میسوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.شمع خدا پروانه میخواست. ليلی٬ پروانهاش شد. بال پروانههای كوچك زود میسوزد٬ زيرا شمعها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمیسوزد. ليلی پروانهی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمیسوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا میرقصد. *** ... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربیست. بیسوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت میبری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينهاش گذاشت٬ صدای تاختن میآمد. اسب سركش اما در سينهی ليلی نبود. *** ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی ررا مینگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا به مجنون میگفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانيهها را میشمرد. صبوری ليلی را. عشق درخت بود. ريشه میخواست. صبوری ليلی ريشهاش شد. خدادرخت ريشهدار را آب داد... *** ليلی گفت: بس است.ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش میچرخيد. مجنون ليلی را نمیديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را میديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصهی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت:اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن.خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را میديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را میبيند.خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا میكنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد... *** قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمیداشت٬ اما شمشير را نمیديد.شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها میباخت. زيرا كه قصه٬ قصهی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصهی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصهاش را تنها مینوشت... *** ... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصهات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصهات را عوض كن. ليلی اما میترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق میورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده میخواهد... ليلی زندگیست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصهات را دوباره بنويس. شفاف سازی:این مطلب از خودم نیست. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 12:29 توسط نیره |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 18:15 توسط نیره |
من صبورم اما . . . + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 18:1 توسط نیره |
وقتی میان چشمهایت رغبتی نیست دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست بگذار تا عاشق ترین مردم بدانند بین منو دستان گرمت نسبتی نیست تا انتهای ماجراهم پی نبردیم از مشرق چشم تو ما را قسمتی نیست چندیست میگیرد دلم باور کن ای دوست در حجم دستان تودیگر وسعتی نیست معذورم از عشقت، ببخشایم پریزاد دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384 10:46 توسط نیره |
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها می شوی، همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم، دلی برای نگاهت می تپد… پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟ و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت "گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش. پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور باشی؟ چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی؟ چرا هیچ گاه جرات باز کردن آن دریچه ی خاک گرفته را به خود نمیدهی؟ باور کن آنجا،آن سوتر از دیوارهای کاه گلی غرور، درست پشت حصارهای کاغذی سکوت؛ دنیای روشنی است، پر از اقاقی ها که به دنبال یاس ها می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست، و رودهایش برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آن جا عاشقی چشم انتظار توست... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384 10:9 توسط نیره |
تو بينهايت شب وقتي نگات ميخنديد چشماي خيره ي من اندوهتو نميديد چرا غريبه بودم با غربت نگاهت تصويرمو نديدم تو چشمه بيگناهت كاشكي براي قلبت يه اسمون ميساختم روحه بزرگه تو رو چرا نميشناختم اينه گريه ميكرد وقتي تو رو شكستم ستاره پشته در بود وقتي درا رو بستم تو بودي و سكوت و غروب سرد پائيز باغچه رو زيرو رو كرد برگاي زرد پائيز حالا منه غريبه دنباله تو ميگردم با قلبه اسموني كمك كن تا برگردم ......................... یک دوست + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 10:57 توسط نیره |
می خوام از کسی که دوتا نوشته قبلی رو پست کرده تشکر کنم و بهش بگم از ته قلبم دلم می خواد
برای مخاطبم(اختصاصی) بعد از تو از كدام دريچه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 18:20 توسط نیره |
اي كاش مثل شعرهايم ساده باشم كنج اتاق خلوتي افتاده باشم من غنچه اي پر بسته درباغي بزرگم بايد براي وا شدن اماده باشم ممنونم از سیمای عزیز که اجازه داد این شعر رو تو وب لاگش بزارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 12:53 توسط نیره |
اين روزا عــادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاهت عاشقت باز توي خونه خاليه اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه جنس دلاي آدما اين روزاسخت وسنگيه فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه اين روزا جرم عاشقا شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه _________________ ممنونم از سیمای عزیز که اجازه داد این شعر رو تو وب لاگش بزارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 12:48 توسط نیره |
با من بنشين، و از آنچه بر تو گذشته بگو، + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 19:45 توسط نیره |
داستان دربارة يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوهها بالا برود . او پس از سالها آماده سازي ماجرا جويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود . شب بلندي هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد، همه چيز سياه بود، اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همان طور كه از كوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قلة كوه ، پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس شديد مكيده شدن به وسيلة قوة جاذبه او را در خود مي گرفت . همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد . اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظة سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد : « خدايا كمكم كن! » ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : « از من چه مي خواهي ؟ » _ اي خدا نجاتم بده _ واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم ؟ _ البته كه باور دارم . _ اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ... يك لحظه سكوت ... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد . گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ... و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت . و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟ در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد، هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده، يا تنها گذاشته است ؛ هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست ، به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است . + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 12:13 توسط نیره |
منتـظر آن اتفاق خوب باش به محض اینکه آن اتفاق بیافتد تـنهایی به روشنایی درون تـنهایی به آرامش خیال تـنهایی به تجربه ای شیرین بدل خواهد شد آن روز نزدیک است مسرور باش بخوان و با زندگی برقص راهی که تو خود را در آن پـیدا کنی معجزه عشق است زیرا که تشنه به چشمه خواهد رسید دل مشتاق عاشـق خواهد شد و درهای بسته یکی یکی باز خواهند شد بـیدار خواهی شد درست مانند گلی کوچک که زیـبایی خود را با شکوه و طنـازی به تو دلبرانه پیشکش می کند خواهی شکفت در یک لحظه شگفت انگیز در حمایت عشق الهی شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد و آرامشی ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد زیرا عشق نمی تواند در جایی غیر قلب تو بشکفد... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 11:44 توسط نیره |
می خوام از حالم با خبر بشی .... مخاطب من
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384 13:23 توسط نیره |
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384 9:21 توسط نیره |
|