|
غصه نخور منم مثه تو. ...و تو غصه می خوری... ...و من قصه غصه هایت را خوب می دانم... + نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384 20:12 توسط نیره |
فرو ریزید ای اشکهای سوزانم، با آرامش همیشگی خویش فرو ریزید و در این کار،اندکی تعلل نورزید. روزی مسکن شما قلبی پر شور و سینه ای پر هیجان بود .لیک افسوس که اینک ریزشگاهتان به غیر گونه ای زرد و چهره ای پر چین نیست . اثر لامارتین + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 22:46 توسط نیره |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 16:17 توسط نیره |
اول بسم الله و نصیحت؟! حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه موجودیم بی نظیر و بي تشابه. و آرمانهای خویش را ،به مقیاس معیار های دیگران بنیاد مکن .تنها تو می دانی که بهترین در زندگانیت چگونه معنا می شود. از کنار آنچه به قلب تو نزدیک است آسان مگذر،بر آن چنگ در انداز ،آنچنان که بر زندگی خویش .که بی وجود آنان ،زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود. و هرگز امید از کف مده آن گاه که چیز دیگری برای دادن از کف داری و بدان که زندگی مسابقه نیست سفر است و تو آن مسافر باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 18:39 توسط نیره |
((در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود.)) و کلمه بی زبانی که بخواندش ، و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بودن؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و با او عدم، و عدم گوش نداشت، حرفهایی هست برای گفتن ، که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند. حرفهای شگفت ،زیبا و خدایی همین هایند، و ارزش ماورایی هرکسی به حرفهایی است که برای نگفتن دارد و اینان هماره در جستجوی مخاطب خویش اند. و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت. و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند: زمین را گسترد و دریا را از اشکهای که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و کوههای اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد ....و آفرید و آفریدو آفرید اما... خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس ! و در آفرینش پهناورش بیگانه . می جست و نمی یافت. پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است! کسی نمی خواست، کسی نمی دیدف کسی عصیان نمی کرد، کسی عشق نمی ورزید، کسی درد نداشت ... و خداوند خدا ،برای حرفهایش،باز هم مخاطبی نیافت! انسان را آفرید! و این نخستین بهار خلقت بود. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 18:35 توسط نیره |
|