تبليغاتX
حرفی برای گفتن،گوشی برای شنیدن

حرفی برای گفتن،گوشی برای شنیدن

 

       غصه نخور منم مثه تو.

...و تو غصه می خوری...

...و من قصه غصه هایت را خوب می دانم...
...
و می دانم کنج تنهایی نشسته ای در انتظار باران...بارانی که شاید هیچ نبارد...
...
و آنگاه که خسته شدی از این همه تنهایی... غصه هایت مجازی می شوند...
...
و آنگاه رهگذری می آید... از جنس باران ...خسته...و می پرسد چه می کنی؟...
...
می گویی می خندم...دروغ می گویی...رهگذر می خندد...به تمسخر...
...
و تو می گویی نه...به غصه هایم می خندم...به آنها که دلم را پاره پاره می کنند...
...
به آنها که هنوز نمی دانم سر آغازشان چیست...و نمی دانم پایانشان کجاست...
...
و رهگذر باز می خندد... از روی اعتماد...
...
و می رود... بی آنکه هیچ بگوید... و هنوز در کنج تنهایی غصه می خوری...
...
دیگر خسته می شوی... اینبار به یاد رهگذر می نشینی و می بینی و شاید هم خوب می بینی...که دیگر غصه ای نیست ...
...
از کوله رهگذر بوی غصه ها را حس می کنی...
...
او دیگر خسته نیست...
...
امان از روزی که رهگذر در انتظار رهگذری بنشیند...یا شاید هم در انتظار بارانی که شاید هیچ نبارد...
...
من نیز در انتظار رهگذر نشسته ام...بی گمان او خواهد آمد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384 20:12 توسط نیره |


 

فرو ریزید ای اشکهای سوزانم،

با آرامش همیشگی خویش فرو ریزید و در این کار،اندکی تعلل نورزید.

روزی مسکن شما قلبی پر شور و سینه ای پر هیجان بود .لیک افسوس که اینک ریزشگاهتان به غیر گونه ای زرد و چهره ای پر چین نیست .

اثر لامارتین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 22:46 توسط نیره |


           

امروز بغض شکوه هایم ترکیده است . میخواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم ، التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شبهای بی قراریم را و آوای غمگین مرغ عشقم را . پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار:
لحظه های پریشانیم را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز را سر میدهند نجوایی نیلی می بخشم ، با خاطره ی رویش گلهای وصلت ، خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم . شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست ، دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند . گفتی :
وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را برتو ببارانم ، وقتی می آیم که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم ، هنوز هم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم . چون گفته بودی:
عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق خیس از باران هستند ، گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند . وقتی که پرستوها افسانه ی کوچ را روایت کنند و وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگهایش بنویسند ، گفتی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند و صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو ...
گفته بودی :
گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است .وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است .
پس تو ای مفهوم نیکوی آسمان ، توای معنای زیبای زندگانی و ای رنگین کمان آرزوها ، بیا !
بیا تا بر روی خواب ناز خاک ، بر روی آبی آب . بر روی پر پرندگان عاشق و بر روی رواج موج بنویسیم ،
بنویسیم :
که زندگی همرنگ کوچه باغ های آئینه است
بنویسیم ، که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست ، هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 16:17 توسط نیره |


            اول بسم الله و نصیحت؟!

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه موجودیم بی نظیر و بي تشابه.

و آرمانهای خویش را ،به مقیاس معیار های دیگران بنیاد مکن .تنها تو می دانی که بهترین در زندگانیت چگونه معنا می شود.

از کنار آنچه به قلب تو نزدیک است آسان مگذر،بر آن چنگ در انداز ،آنچنان که بر زندگی خویش .که بی وجود  آنان ،زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابه لای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

و هرگز امید از کف مده

                                آن گاه که چیز دیگری

                                                                    برای دادن از کف داری

و بدان که زندگی مسابقه نیست

                                    سفر است

                                                                  و تو آن مسافر  باش

                 

که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 18:39 توسط نیره |


 

    ((در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود.))

و کلمه بی زبانی که بخواندش ، و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بودن؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و با او عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن ،

که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهای شگفت ،زیبا و خدایی همین هایند،

و ارزش ماورایی هرکسی به حرفهایی است که برای نگفتن دارد

و اینان هماره در جستجوی مخاطب خویش اند.

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت.

و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد

و دریا را از اشکهای که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوههای اندوهش را

که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد

....و آفرید و آفریدو آفرید

اما... خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس !

و در آفرینش پهناورش بیگانه . می جست و نمی یافت.

پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است!

کسی نمی خواست، کسی نمی دیدف کسی عصیان نمی کرد، کسی عشق نمی ورزید، کسی درد نداشت ...

و

 خداوند خدا ،برای حرفهایش،باز هم مخاطبی نیافت!

انسان را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 18:35 توسط نیره |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384


نویسندگان

نیره

نیره


پیوندها

رویای برفی
هیوا
تسنیم
ادبیات و سینما
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin