تبليغاتX
 حرفی برای گفتن،گوشی برای شنیدن

حرفی برای گفتن،گوشی برای شنیدن

ناله

نه!

    من هرگز نمی نالم.

    قرن ها نالیدن بس است.

    می خواهم فریاد کنم. اگر نتوانستم،

                                           سکوت می کنم.

                                                               خاموش مردن بهتر از نالیدن است.

 

عمر من ، همه ناله ناله ، بر باد رفت.بیست سال در این بی حاصلی گذشت. دیگر بس است.

 

یا فریاد یا سکوت

                    یا طغیان یا عطش. 

راه سومی وجود ندارد.

 

من، سراسر یک حرفم،یک حرف پیوسته! همان حرفی که برای نگفتن آن ، این همه حرف می زنم،

                                                                                              و چه بی ثمر.

ای تشنه عزیر من،ایمان مجروح من! من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته ،قرن هاست بر من و دستان لرزان و آواره من خیره مانده اند، شرم دارم.

 

     چشمهایت را بر من مدوز،

                                   ببند.

                                         من از دیدن آنها رنج می برم.

 


پ ن 1 : در تاریخ 24 اسفند 1386 عزیز خواهرم به خاطر پیدا کردن نیمه اش جشن گرفت.

پ ن 2 : امسال برای اولین بار ، سال تحویل مشهد بودم.


 

نوشته شده توسط نیره در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت


حرف

سلام .
 خیلی وقته که دیگه حرفی برای گفتن ندارم. حرف دارم ولی قابل گفتن نیستند. احساس می کنم مخاطبم رو گم کردم...
اصلا نمی دونم هیچ وقت مخاطبی داشته ام یا نه!

 


و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم آشنا می آید ، سکوت است و بس.


و جز آن هر چه می بینم غریب است،نا شناس است.


اما در اینجا نمی دانم چرا غریبی ها به چشمم آشنا می آید! و در آن دنیا که آب بود و خاک بود و آتش ، آشناییها همه به چشمم غریب می آمد.


نمی دانم کجایم؟چه شده ام؟چه خواهم شد؟

اما احساس می کنم که رها شده ام.
چه می دانم؟اینها همه سخن گفتن یک لال است از معراج پر از شگفتی های یک روح؛حکایت یک گنگ است از خاطرات سفر به سرزمین عجایب.

چه بگویم؟


 


 

نوشته شده توسط نیره در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


عشق.....هوس.....زن

عشق ،  تجلی انوار بینهایت خداوندی است که قلب را به سجود و شکر وا می دارد.

 

عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند.نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زود گذر می شوند و برخی آدم ها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند . برای همین است که در عشق واقعی تملّک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم  آرام و قرار می گیرند.و  از  تسلط بی چون و چرایی که بر هم دارند لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند ولی در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروكش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود.

 

ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روح مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود. و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دل زدگی و گمراهی که آدم ها را به بیراهه می کشانند حاصلی ندارد.

 

شاید برای عشق روحی و معنوی در انتها وصل جسمانی یک مکمل باشد ولی وصل جسمانی در آغاز، راه را بر عشق واقعی خواهد بست.

 

 

هر چه قدر یک مرد در وصل جسمانی شتاب به خرج ندهد ،بیشتر فاتح وجود و هستی زن می شود.درست مثل فاتحی که به دلیل لیاقت و کاردانی و سزاواری اش شهری را به او پیشکش می کنند.

  

عشق همراه شدن از روی تمایل است ،سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز فدا شدن است .نه دامی برای به اسارت کشاندن ، و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی . نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد ،اسیر در دام.

 

بعضی آدم ها عشق را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بد ترین نوع دوست داشتن است. شناعتی واضح که تقدس عشق را آلوده می کندو  به ذلالت  می کشاند.

 

همه ارزش عشق به دوام و بقا و پایداری آن در تمامی فراز و نشیب ها ،رقابت ها و همراهی ها با جمع هاست.کسی که معشوقش را محدود و در بند و اسیر می خواهد،طلایی را در اختیار دارد که به عیارش شک دارد.

محک عشق همان بقای آن در تماس با هستی و جریان زندگی است.

 

 

و  زن ...

   تملک جسم کاری سهل و آسان  است ،دشوار برگرفتن بکارت روح است و به تملک در آوردن آن . و این درست همان رمزی است که شاید بیشتر مردمان در نیافته اند.

 

پس نخست باید روح زن تصاحب شود تا خوشبخت باشد . هیچ چیز برای یک زن تلخ تر از این نیست که جسمش را بدون حس کردن نیاز های روحی اش تصاحب کنند.

 

گذشت زن از جسمش یک نوع ایثار و از خود گذشتگی است و نه کامجویی و کسب لذت.

 

تسلیم جسم در انتهای شیدایی و کشش روحی تنها به منزله پیشکش کردن وجود خود به کسی است که فرمانروای هستی و روح زن است.


 

نوشته شده توسط نیره در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


صبح شد!

صبح شد!

          شب خوشي بود!چه خوب گذشت!...چه معبدي!چه نمازي!چه نيايشي!چه خلسه ای !چه معراجي ! شب گذشت. مثل اینکه شب رفته است. از بیرون آواز گنجشكان و مرغان و زاغان سحر خیز را مي شنوم.

از پنجره ها ، روشنايي تیره و بي حالي به درون اتاقم مي تراود،این " فردا " ست كه خود را به شیشه مي زند تا به درون آید،به تعقیب دیشب ، كه هنوز در اتاق من نشسته است.

 اينك صدای پاي فردا! چراغ اتاقم از حال مي رود.پنجره را باز مي کنم تا " دیشب " از پیشم ،بگریزد.

حیف ! چه شب خوبی !مهربان و آشنا و دلسوز !چه دوست وفا شناس و صبوری!هنوز زانو بر زانويم نشسته است .

مي داند كه سر بر زانوی او چه خوابهای طلائی مي دیدم!شاید فرداها و بيقراريهاي مرا در اتاقم احساس كرده است و دريغش  مي آيد كه مرا بیدار كند و به دست  "فردا" این"امروز" نا شناس و سرد و وقیح بسپارد. راستی چه شرم و انس و صميميتي است در شب و چه وقاهت و آزار و سراسیمگی يي در روز ...

 


 

نوشته شده توسط نیره در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


خوش به حال روزگار...

خوش به حال روزگار....

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

                          برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

                                    نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

                                             خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب...

 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

                                     خوش به حال غنچه های نیمه باز

                                                                       خوش به حال غنچه های نیمه باز

 

 


 

نوشته شده توسط نیره در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت


حرفی برای نگفتن....

اما من !

           چه درد آور است از من سخن گفتن!

همچون سایه لرزان پاره ابری رهگذر،بر سینه تافته غربت این کویر افتاده ام و

می نگرم

            تا در زیر این آسمان ، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوشهای خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام

                                                                                       برگیرد؟

بر خود شوریده ام ،هجرت کرده ام...

و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم ، همچون کوهی ، از حرفها که برای نگفتن دارم؛

کوهی سنگین که بر سینه جانم افتاده است و من ،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن ،احساس می کنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و راه نفس را بر من بسته است.

تا کی؟ تا کی؟

 کلمه به کلمه از روی این کوه بردارم و بردارم تا تمام شود،

                                                       سبک شود،

                                                       کمی از فشار این آوار بکاهد؟

 


 

نوشته شده توسط نیره در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت


روز عشاق ایرانی: سپندار مذگان .....29 بهمن

روز عشاق ایرانی: سپندار مذگان .....29 بهمن

 

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن) سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.

سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت،جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن سپندار مذگان ايرانيان باستان منتقل كنيم.

 


 

نوشته شده توسط نیره در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت


زینب که بود؟

زینب که بود ؟

نوزادی که در سال ششم هجری به دنیا آمده بود ، دو سال از برادرش حسین کوچکتر بود.پیامبر او را به نام دختر خودش زینب نامید. همان دختری که او را آن همه دوست می داشت و مرگ او را چند ماهی پیش از ولادت این دختر در ربود و دل پیامبر را داغدار نمود.این آفریده برای پیامبر خوش قدم بود زیرا تمام پیروزی های اسلام پس ار تولد او صورت گرفت.

او از کودکی در آغوش غم و اندوه فرو رفت و صداهای ناله و زاری با گوش کودکانه او آمیزش یافت .با این همه غم، حیات در فکر و تصور کودک او چگونه ترسیم شد؟ و نقش آدمی چگونه قلم انداز خیال و اندیشه او شد؟  جواب اینها را در وقایع روز عاشورا می یابیم.

او در ظرف یک روز همه چیز را از دست داد جز ایمان آهنین و عشق با پر جا و ثابت خود را.

صبح روز عاشورا ، او همه چیز داشت: برادر داشت،فرزند داشت ، فرزندان برادر داشت و سر پناه و پناهگاهی چون حسین داشت.

غروب روز عاشورا همه آنها را از دست داد. دنیا برای او خالی ماند. ولی مرز این خالی بودن تا وجود او بود. زیرا در وجود او همه چیز بود. عشق بود . ایمان بود.

شب یازدهم محرم که چادر سیاه خود را بر دشت گسترد، زینب نه تنها خاکستر های چادر های خانواده خود را روی هم انباشته دید بلکه امید ها و آرزوهای خود را مانند همان خاکستر تاریک دید ولی شجاعت و شکیبایی را از دست نداد. زینب پای آنها نشست و  به فکر عمیق و گذشته پر تلاطم خود فرو رفت . سالهای گذشته عمر او از آن زمان که بیادش می آمد از جلو چشم او گذشت. مخصوصا آن روزی که پیامبر خدا وفات کردو زینب دید که پدرش با چه نیروی خدائی ، مادرش را از روی جسد نیای محبوبش دور کرد و جنازه را با دگر اصحاب پیامبر برداشت و برای شستشو برد. یادش آمد که خودش به دنبال نوازش پدر چگونه مادر را در آغوش گرفت ... و برای اولین بار مزه اشک را چشید.

این رنج زینب هشت ماه طول کشید و این بار  با مرگ مادر و خاموشی این نقطه  روشن زندگانی اش  روبه رو شد.

در این حال تمام مهربانی ها و لطف هایی که مخصوص مادرش بود با جزئیات آن پیش چشمش آمد.

"من در زندگانی خود از دو چیز بسیار بهره بردم که به منزله دو روشنایی زندگیم بودند : یکی مهربانی مادر و دیگری پند و پرهیزگاری پدر."

این گفته خود زینب بود که دوباره بخط آشکار روبروی دیدگانش در این شب نقش بست.

در همین حال یک مرتبه شب جمعه سال چهل هجری بخاطرش آمد.

فرق شکافته پدر ، چیزی که گذشت زمان نمی توانست آن را از خاطرش بزداید.

و ده سال بعد ....مرگ برادر چهل و هشت ساله اش و امروز هم که یازده سال از آن حادثه دردناک   می گذشت برادر دوم خود را که آن همه دوست می داشت با چنین وضعی  در  مقابل خود می دید.

اکنون تک و تنها در این صحرایی که نمایشگاه شهادت عزیزانش شده بود ،دیده بر جسد خون آلود برادرش دوخته و  جزئیات زندگانی خود را جلو چشم خویشتن میدید.

معلوم نشد زینب چه مدت در چنین حالی باقی ماند. کارهای بزرگ در ظرف زمان جای نمی گیرد و این زمان است که در کارهای بزرگ غرق می شود. ناگهان زینب باز سر به آسمان برداشت و دست های اشک آلود خود را به سوی نامرئی بلند کردو آخرین کلمه از اندیشه های خود را چنین گفت:

_ خدایا! به سرنوشتی که تو برایم معین کرده ای، راضیم.

         

 

         برگرفته از کتاب زندگانی امام حسین ، نوشته زین العابدین رهنما


 

نوشته شده توسط نیره در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت


رسم زندگی ؟؟؟

همدیگر را میبینیم ، که هر کدام در دنیايی غوطه وريم ، به همدیگر عشق میوزیم

اما یادمان نميايد که زمانی ،

غوطه میخوردیم در خلئي که پدید آورده بودیم براي دوست داشتن.

امروز نشسته ايم و همدیگر را گوشزد میکنیم که عشق درد است ، دوري باید کرد از آن ، اما فراموش کرده ايم که روزی عاشق بودیم

و میمردیم براي یکدیگر.

امروز ميگوييم که يار کسي بودن آسان است ،

اما نميدانيم که عاشقي در انتظار ماست که یارش باشیم و یاري میکنیم با هر آنکه از راه میرسد. یادمان نميايد زمانی یار کسی بودیم که دوستمان داشت.

و ادعا ميکرديم که دوستش داريم و فراموش کرده ايم خاطراتمان را.

 

اين رسم زندگي نيست

 

اينکه فراموش کنيم آنچه را که نميخواهيم و بياد آوريم آنچه را ميخواهيم.

همديگر را ميبينيم و از کنار هم ميگذريم مثل باد ،

حتي بيمصرف از تر بادي که از کنار انسان ميگذرد که شايد باد نوازشي بر صورتمان باشد

اما ما آدمها براي يکديگر هيچ تلاشي نميکنيم فکر ميکنيم که بايد ما را دوست داشته باشند

ولي آنکه را ميخواهيم دوست داريم و آنکه را نميخواهيم دوست نداريم

دل عاشقي را ميشکنيم و ادعا داريم که منطق راه زندگيست

اما زماني که دلمان را ميشکنند زمين و زمان را لعنت ميفرستيم

. و خدا را گله ميکنيم

اگر سگي داشته باشيم به هر طريقي خواسته هايش را برميآوريم ،

دلمان برايش ميسوزد اگر گازمان هم بگيرد از خود دورش نميکنيم بخاطر وفايش ،

اما به هيچکس وفا نميکنيم و آنکه وفا ميکند به ما را ميشکنيم حرفهايمان آسمان را چاک چاک ميکند

اما اعمالمان يکديگر را حتي خوشحال نميکند ميدانيم که کسي نميفهمد آنچه را که ميگوييم عمل نميکنيم ، همين است که هميشه نصيحت ميکنيم که

دل شکستن هنر نميباشد اما اين را حتي حاضر نميشويم که به خاطر دل مملو از محبت عاشقمان ، کمي محبت نشان دهيم

هر که را بفهميم که به ما نياز دارد دوري کنيم از او و به آنکس که نياز داريم بچسبيم

نه ، اين رسم زندگي نيست رسم زندگي اين است که اگر رفتيم برگرديم

رسم زندگي اين است که اگر خواستيم ،بخواهانيم

رسم زندگي اين است که اگر خواستند ،بخواهيم

اين است که اگر ديديم، ببينانيم

اين است که اگر گفتيم، عمل کنيم

رسم زندگي فراموش نکردن گذشته هاست

رسم زندگي نوازش شکست هاست

رسم زندگي اين نيست که هر کس از راه ميرسد را پاسخ دهيم

انقدر دل شکستيم که ديگر براي پيدا کردن يارمان ميزاني نداريم

نميدانيم چه ميخواهيم نميدانيم اصلا چه بايد بخواهيم

اين رسم زندگي نيست

ما به رسم زندگي عمل نميکنيم

عملي که ميکنيم نميدانيم درست است يا غلط

آدمي را آدميت لازم است را ميدانيم ، اما نميدانيم که کيستيم و کیست که ما را بخواهد.

 


 

نوشته شده توسط نیره در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت


غم

  

 

شب که از راه می رسه ،غربتم باهاش می یاد

توی کوچه های شهر، با صدای پاش می یاد

 

من غمای کهنمو ور می دارم

که توی می خونه ها جا بذارم

می بینم یکی می یاد از می خونه

زیر لب مستونه آواز می خونه

 

مستی هم درد منو ، دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده ،منو رها نمی کنه       منو رها نمی کنه         منو رها نمی کنه

 

گرمی مستی می یاد ،توی رگهای تنم

می دونم دلم می خواد ،با یکی حرف بزنم

 

کی می یاد به حرفای من گوش بده؟

عمر  من  غریبه هستم با همه

یکی آشنا می یاد به چشم من

ولی از بخت بدم اونم غمه

 

خسته از هر چی که بود،خسته از هر چی که هست

راه می افتم که برم ،مثل هر شب مست مست

باز دلم مثله همیشه خالیه،باز دلم گریه ی تنهایی می خواد

بر می گردم تا ببینم کسی نیست؟می بینم غم داره دنبالم می یاد

 

مستی هم درد منو ، دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده ،منو رها نمی کنه        منو رها نمی کنه        منو رها نمی کنه

 

خواننده:هایده


 

نوشته شده توسط نیره در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting