|
قلب من پذیرای همه صورتهاست قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی و صومعه ای است برای راهبان ترسا و معبدی است برای بت پرستان و کعبه ای است برای حاجیان قلب من الواح مقدس تورات است و کتاب آسمانی قرآن دین من عشق است و ناقه عشق، مرا به هر کجا خواهد، سوق می دهد و این است ایمان و مذهب من. حسین الهی قمشه ای + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 7:2 توسط نیره |
......چه حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه ارادهی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛
با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!! + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 8:21 توسط نیره |
نور را پیمودیم ، دشت طلا را در نوشتیم. + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 18:56 توسط نیره |
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود هر لحظه دردی سر بر میدارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 22:30 توسط نیره |
در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاق بی وزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گم شده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد و در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت. من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیدم. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ در اتاق بی وزن انعکاسی سر گردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود. پس من کجا بودم؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم: آیا من سایه گمشده ی خطایی بودم؟ در اتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود. سهراب + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 10:41 توسط نیره |
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین آه ای یقین گمشده ،ای ماهی گریز در برکه های آیینه لغزیده تو به توی من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجوی.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 22:10 توسط نیره |
درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته غرور من تکیه گاه بی پناهی ام شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه دل است پس چگونه من رنگ های غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد،نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ قیصر امین پور
به نقل از گاهنامه سیاسی اجتماعی مشق + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 0:48 توسط نیره |
عیسی مسیح بر راهی می گذشت؛نابینایی که از درد "نادیدن" می سوخت،بر دامنش چنگ زد.مهاجم و گدازان از دل فریاد می کشید و می گریست و ضجه می زد و رها نمی کرد. عیسی, دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت:"نیروی ایمانت , تو را شفا داد."* "نیایش اگر بصورت تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت میرسد."* آنگاه که "تقدیر" نیست و از "تدبیر" نیز کاری ساخته نیست،"خواستن" اگر با تمام وجود ، با بسیج همه اندام ها و نیروهای روح و قدرتی که در "صمیمیت"هست، تجلی کند, اگر همه هستیمان را یک "خواستن" کنیم , و اگر سرشار از یقین و امید و ایمان "بخواهیم".... پاسخ خویش را خواهیم گرفت. "وقتی عشق فرمان می دهد, محال سر تسلیم فرود می آورد."
*"نیایش"،الکسیس کارل کل متن از کتاب کویر ، نوشته دکتر علی شریعتی + نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 13:9 توسط نیره |
…
ناگهان سقف کوتاه و سنگین آسمان را از بالای سرم برداشتند .ملکوت پاک و بی مرزهائی بر سرم خیمه برافراشت.تجرد را همچون یک روح گریخته از کالبد ، احساس می کنم.همچون جان نور جوهر عشق نور ایمان در من حلول کرد.چه آزاد و سبک دم می زنم!روح همه بهارها،عطر همه گل ها و نسیم همه بشارت های بهشت را با هر نفسی میمکم،می نوشم.... آه اندک اندک از آن رویای معراجی دوشین بیدار شدم.چشم هایم را گشودم. باز این هرزه گرد برص گرفته وقیح : روز! برخاستم.چه خبر شده است؟جه ها می بینم؟ای کاش یک خواب باشد؛یک رویای شوم،یک کابوس هولناک! ... هنوز نمی خواهم باور کنم .دست به در و دیوار می کشم.اشیاء را لمس می کنم ،شقیقه هایم را می خراشم.بر پیشانیم مشت می کوبم.....اما...نه،نه؛ نمی خواهم بیدار شوم،نمی خواهم زنده باشم،من با "زیستن"هیچ پیوندی ندارم.آه ! نه. بیدارم.بیداری است... قلبم از اندوه ،از نومیدی درد می کند. ایمان من خواب بود. + نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 23:50 توسط نیره |
من زنم!بی هیچ آلایشی ،بی هیچ آرایشی او خواست که من زن باشم و به دوش بکشم بار تو را که مردی. و به رویت نیاورم که از تو قوی ترم. من زنم! من ناقص العقلم! با همین عقل ناقصم از چه ورطه هایی که نجاتت ندادم . و تو....عقلت کاملتر از من بود. من زنم!یاد گرفتم عاشق باشم و همیشه متهم به هرزگی شوم. حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی تظاهر کردی که با من خواهی ماند. من زنم!کوه را حرکت می دهم بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آورم. و تو همواره ناراضی و پر صدا سنگریزه ها را جا به جا می کنی.....چرا که تو نیرومندتری! من زنم! وقت تولد نوزاد....تلخی بیداری شبانه بر بالین فرزند...سکوت و صبر در برابر خشم تو...مال من، لذت های شبانه....خواب های شیرین...افتخار مردانگی.....مال تو. عادلانه است . نه؟؟؟ آری من زنم. او خواست که من زنم باشم و همچنان به تو اعتماد خواهم کرد عشق خواهم ورزید به مردانگی ات خواهم بالید با تمام وجود از تو دفاع خوهم کرد و تو مرد بمان. و من این راز را که مرد ترم ،به هیچ کس نخواهم گفت. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 23:44 توسط نیره |
خدا گفت:زمین سردش است. چه كسی ميتواند زمين را گرم كند؟ ليلی گفت: من. خدا شعلهای به او داد. ليلی شعله را توی سينهاش گذاشت. سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم. خدا گفت: شعله را خرج كن. زمينم را به آتش بكش. ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا میكرد. ليلی گـُر میگرفت. خدا حظ میكرد.ليلی میترسيد. میترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت كرد.مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد. خدا گفت: اگر ليلی نبود٬ زمين من هميشه سردش بود. *** ليلی گفت: امانتیت زيادی داغ است.زيادی تند است. خاكستر ليلی هم دارد میسوزد. امانتیت را پس میگيری؟ خدا گفت:خاكسترت را دوست دارم. خاكسترت را پس میگيرم...خدا گفت: پايان قصهت اشك است؛ اشك درياست؛ دريا تشنگیاست و من تشنگیام٬ تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟ ليلی گريه كرد.ليلی تشنهتر شد. خدا خنديد. *** خدا مشتی خاك را برگرفت٬ میخواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانیاست كه ليلی عشق میورزد.ليلی بايد عاشق باشد.زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق میشود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان. خدا گفت: به دنيايتان میآورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق .و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من میآورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور میكند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند. *** خدا گفت: ليلی يك ماجراست٬ ماجرايی آكنده از من. ماجرايی كه بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان كه حرف شيطان را باور كردند نشستند و ليلی هيچ گاه اتفاق نيفتاد... *** ...شيطان آدم را در زنجير میخواست. ليلی مجنون را بیزنجير میخواست. ليلی میدانست خدا چه میخواهد. ليلی كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلی زنجير نبود. ليلی نمیخواست زنجير باشد.ليلی ماند. زيرا ليلی نام ديگر آزادی است. *** ... خدا گفت: شمعی بايد دور٬ شمعی كه نسوزد٬ شمعی كه بماند. پروانهای كه به شمع ِ نزديك میسوزد٬ عاشق نيست.شب بود٬ خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.شمع خدا پروانه میخواست. ليلی٬ پروانهاش شد. بال پروانههای كوچك زود میسوزد٬ زيرا شمعها٬ زيادی نزديكند. بال ليلی هرگز نمیسوزد. ليلی پروانهی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمیسوزاند. ليلی تا ابد زير خنكای شمع خدا میرقصد. *** ... ليلی گفت: قلبم اسب سركش عربیست. بیسوار و بی افسار. عنانش را خدا بريده٬ اين اسب را با خودت میبری؟ مجنون هيچ نگفت. ليلی نگاه كه كرد٬ مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبی بود و رد پايی برشن. ليلی دست بر سينهاش گذاشت٬ صدای تاختن میآمد. اسب سركش اما در سينهی ليلی نبود. *** ليلی میدانست كه مجنون نيامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. ليلی راه ها را آذين بست و دلش را چراغانی كرد. مجنون نيامد. مجنون نيامدنیست. خدا از پس هزار سال ليلی را مینگريست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا به مجنون میگفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانيهها را میشمرد. صبوری ليلی را. عشق درخت بود. ريشه میخواست. صبوری ليلی ريشهاش شد. خدادرخت ريشهدار را آب داد... *** ليلی گفت: بس است.ديگر٬ بس است و از قصه بيرون آمد. مجنون دور خودش میچرخيد. مجنون ليلی را نمیديد رفتنش را هم. ليلی گفت: كاش مجنون اينهمه خودخواه نبود. كاش ليلی را میديد. خدا گفت: ليلی بمان٬ قصهی بی ليلی را كسی نخواهدخواند. ليلی گفت:اين قصه نيست. پايان ندارد. حكايت است. حكايت چرخيدن.خدا گفت: مثل حكايت زمين٬ مثل حكايت ماه. ليلی٬ بچرخ. ليلی گفت: كاش مجنون چرخيدنم را میديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را میبيند.خدا گفت: چرخيدنت را من تماشا میكنم. ليلی بچرخ. ليلی چرخيد٬ چرخيد و چرخيد... *** قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... ليلی زخم برمیداشت٬ اما شمشير را نمیديد.شمشيرزن را نيز. حريفی نبود. ليلی تنها میباخت. زيرا كه قصه٬ قصهی باختن بود. مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم. قصهی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. ليلی قصهاش را تنها مینوشت... *** ... ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصهات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصهات را عوض كن. ليلی اما میترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق میورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده میخواهد... ليلی زندگیست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصهات را دوباره بنويس.
پ.ن۱1:امروز ۲۱ ساله شدم. پ.ن۲:از لیلی برای بار دوم نوشتم تا یادم بمونه....اسم همه دخترای این سرزمین لیلی است. پ.ن.۳:حالم بده + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 22:38 توسط نیره |
چه قدر با همه حرفها بیگانه شده ام! همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه شعرها و عشق ها، همه فهم ها و حرف ها چرخ می خورم ؛ دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران مهیبی که از غیب بر زمین فرو می کوبد ، می بارد و می بارد! هر قطره کلمه ای... دیگر نمی توانم بگویم ، نمی توانم بیندیشم ، نمی توانم "باشم". از خود پوست انداخته ام ، از خود مجرد شده ام و خودم و هر چه در این دنیا بدان بسته است را بر روی زمین گذاشته ام و تنهای تنها،دور از خویشتن،همچون شبهی ، گرد خیال گریزنده ی او ، می گردم و می رقصم. . . . .... بااو، با هم از این دنیا دور می شویم. آسمانها را زیر پاهایمان می گذاریم و می گذریم ..... ولی من! نمی دانم کجایم. اما کو؟!....... کسی که اینجا نیست! اتاق خالی است، او گریخته است. آغوشم قفسی است گشوده در باد ، با دستهایم نمی دانم چه کنم! بیدار شدم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 20:53 توسط نیره |
نه! من هرگز نمی نالم. قرن ها نالیدن بس است. می خواهم فریاد کنم. اگر نتوانستم، سکوت می کنم. خاموش مردن بهتر از نالیدن است. عمر من ، همه ناله ناله ، بر باد رفت.بیست سال در این بی حاصلی گذشت. دیگر بس است. یا فریاد یا سکوت یا طغیان یا عطش. راه سومی وجود ندارد. من، سراسر یک حرفم،یک حرف پیوسته! همان حرفی که برای نگفتن آن ، این همه حرف می زنم، و چه بی ثمر. ای تشنه عزیر من،ایمان مجروح من! من از چشمهای معصوم تو که در این سراب سوخته ،قرن هاست بر من و دستان لرزان و آواره من خیره مانده اند، شرم دارم. چشمهایت را بر من مدوز، ببند. من از دیدن آنها رنج می برم. پ ن 1 : در تاریخ 24 اسفند 1386 عزیز خواهرم به خاطر پیدا کردن نیمه اش جشن گرفت. پ ن 2 : امسال برای اولین بار ، سال تحویل مشهد بودم. + نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 11:38 توسط نیره |
سلام . اما احساس می کنم که رها شده ام. چه بگویم؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 22:39 توسط نیره |
عشق ، تجلی انوار بینهایت خداوندی است که قلب را به سجود و شکر وا می دارد. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل می شوند.نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زود گذر می شوند و برخی آدم ها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند . برای همین است که در عشق واقعی تملّک و وصل یعنی به هم پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گیرند.و از تسلط بی چون و چرایی که بر هم دارند لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کنند ولی در عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروكش احساسی که گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود. ارواح خوشبخت در این عالم آنهایی اند که ستون هایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روح مبنای رابطه شان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا می شود. و اگر از سقف بخواهی شروع کنی به جز سرگشتگی و دل زدگی و گمراهی که آدم ها را به بیراهه می کشانند حاصلی ندارد. شاید برای عشق روحی و معنوی در انتها وصل جسمانی یک مکمل باشد ولی وصل جسمانی در آغاز، راه را بر عشق واقعی خواهد بست. هر چه قدر یک مرد در وصل جسمانی شتاب به خرج ندهد ،بیشتر فاتح وجود و هستی زن می شود.درست مثل فاتحی که به دلیل لیاقت و کاردانی و سزاواری اش شهری را به او پیشکش می کنند. عشق همراه شدن از روی تمایل است ،سر به راه دوست گذاشتن از فرط نیاز فدا شدن است .نه دامی برای به اسارت کشاندن ، و نه غل و زنجیری به پای آزادی و پرواز. عشق باید بال پرواز باشد برای گذران زندگی . نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پر و بال شکسته ای باشد ،اسیر در دام. بعضی آدم ها عشق را افساری به گردن طرف مقابل می بینند و این بد ترین نوع دوست داشتن است. شناعتی واضح که تقدس عشق را آلوده می کندو به ذلالت می کشاند. همه ارزش عشق به دوام و بقا و پایداری آن در تمامی فراز و نشیب ها ،رقابت ها و همراهی ها با جمع هاست.کسی که معشوقش را محدود و در بند و اسیر می خواهد،طلایی را در اختیار دارد که به عیارش شک دارد. محک عشق همان بقای آن در تماس با هستی و جریان زندگی است. و زن ... تملک جسم کاری سهل و آسان است ،دشوار برگرفتن بکارت روح است و به تملک در آوردن آن . و این درست همان رمزی است که شاید بیشتر مردمان در نیافته اند. پس نخست باید روح زن تصاحب شود تا خوشبخت باشد . هیچ چیز برای یک زن تلخ تر از این نیست که جسمش را بدون حس کردن نیاز های روحی اش تصاحب کنند. گذشت زن از جسمش یک نوع ایثار و از خود گذشتگی است و نه کامجویی و کسب لذت. تسلیم جسم در انتهای شیدایی و کشش روحی تنها به منزله پیشکش کردن وجود خود به کسی است که فرمانروای هستی و روح زن است. + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 23:16 توسط نیره |
|